موضوع: مسعود دهقانی جانباز کهن آبادی که ۸ سال پیش در تهران مفقود الاثر شده
منبع این مقاله: روزنامه وطن شماره ۵۴
تایپ مقاله: سجاد سلیمانی
مسعود دهقانی - فرزند محمد دهقاني فرزند اوستا ابراهيم آهنگر - ساکن روستای کهن آباد گرمسار، 15ساله بود که عازم جبهه شد نوجوانی ریز نقش که باشناسنامه دست کاری شده، مجوز حضور در جنگ را گرفت. به گفته دوستانش روز اعزام واحد تدارکات، کفش و لباس متناسب با جثه وی نداشت. لباسهای گشاد خاکی رنگ، به قول معروف به تنش گریه می کردند، گویا لباسها نیز از سرنوشت وی اطلاع داشتند که وی روزی به خیل جانبازان مظلوم اعصاب و روان خواهد پیوست و ناباورانه در سرمای زمستان (یازدهم دی ماه1380)در حالی که لباس مناسب با سرمای زمستان به تن ندارد، در کمال مظلومیت در تهران مفقود شده و به جمع مفقودالاثرهای جنگ می پیوندد، با این تفاوت که خانواده مفقودالاثرها، امیدشان به پلاک دور گردن فرزندشان و گروههای دل سوز تفحص هست، اما پدر و مادر مسعود به کجا امید داشته باشند و به دیگران چه بگویند؛ بگویند: «پسرمون تو کدام عملیات مفقود شده؛» از مظلومیت وی همین کافیست که در آن ایام هیچ کدوم از مسئولان بنیاد و دست اندرکاران آسایشگاه، پیگیر مساله مفقودشدن «مسعود» نبود و تنها اقدامشان، چاپ یک آگهی در روزنامه،آن هم 40 روز بعد بود و هیچ کس درباره این مساله مورد سوال و توبیخ قرار نگرفت و پس از مدتی به جای پاسخ به اولیای وی درباره وضعیت فرزندشان، حقوق و مستمری ناچیزی که به خانواده پرداخت می شد نیز قطع شد!
![]()
... ادامه مطلب
یوسف گم گشته باز ناید به کنعان غم بخور
بی قرار بود و این بی قراری و اضطراب سالها در وجود او رخنه کرده بود. نمی توانست یک جا بنشیند و تنها با راه رفتن کمی اضطرابش تخفیف پیدا می کرد. بلند شد از جلوی نگهبانان گذشت ولی کسی مانع خروج اونشد. از مسجد بیرون آمد به اطراف نگاه کرد. خورشید آرام آرام غروب میکرد و با پایین آمدن خورشید هوا هم سرد تر می شد. نمی دانست کجاست وچرا اینجا آمده. چهره ای که می دید برایش غریبه بود و این ناآشنایی اضطرابش را بیشتر می کرد. از بعضی افراد می ترسید و احساس میکرد شاید نیروهای دشمن باشند و باید از این منطقه دور می شد اما به کجا نمی دانست. حالا مدتی بود که بدون هدف راه می رفت. چند بار صدای ترمز ماشینها را پشت سر خود شنیده بود و بعد از آن، صدای فحش و ناسزا که البته دلیل آن را نفهمیده بود. هوا سرد تر شده بود و کم کم داشت تاریک می شد. چراغ ماشینها و مغازهها روشن شده بود. صدای آشنا از دور میشنید که احساس خوبی در او زنده می کرد این صدای اذان بود که ناخودآگاه او را به حسینه لشکر برد؛ زیارت عاشوار، تلاوت هرشب سوره واقعه و نمازهای جماعت گردان.آخرین نمازی که در ذهنش مانده بود، نمازی بود که شب قبل از عملیات پشت خاکریز خوانده بود و در قنوتش در حالی که اشک می ریخت تکرار کرده بود: «اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک» ناگهان دلش گرفت مدت ها بودکه نماز کاملی نخوانده بود. اصلا یادش رفته بود که چطور وضو میگیرند، حمد وسوره وتعداد رکعت های نماز را هم فراموش کرده بود. تنها چیزی که خوب در حافظه اش مانده بود و مدام برایش تکرار می شد صحنه شهادت بچه های گردان بود که توی میدان مین روي زمین افتاده بودند. بوی تن سوخته را هنوز هم حس می کرد و صدای ناله یا حسین و یامهدیشان که با سوت خمپاره و تیر دوشکا به هم آمیخته شده بود را هنوز می شنید. ناگهان صدای بوق که کنارش رد می شد او را از شب عملیات به خیابان سرد تهران کشاند، صدای بوقی که به دنبال آن، صدای خنده چند پسر و دختر را شنید که ترساندن او خیلی خوش حال شده بود وبعد صدای بلند نوارشان که دورتر و دورتر می شد. سرما در استخوان هایش نفوذ کرده و پاهایش از سرما درد گرفته بود به پاهایش نگاه کرد دمپایی پوشیده بود و جوراب هم پایش نبود، انگشتانش از سرما قرمز شده بود. تصاویر مختلفی میدید که برایش عجیب بود. سال ها بود داخل شهر راه نرفته بود، آن هم تنهای و اینقدرطولانی. به نظرش چهره شهر و مردم تغییر کرده بود. لباس های جدید، موهای بلند، آرایش ها و... همه اینها ترس و اضطرابش را افزایش داده و مسیر ذهن و حرکت او را تغییر می داد حالاسرما در مغز استخوانش حس می کرد از جلوی مغازه ای رد می شد در مغازه نیمه باز بود و گرمای مطبوعی ازآن بیرون می آمد. این گرما احساس خوبی به او می داد. وارد مغازه شد. چه هوای گرمی! فضای مغازه چغدر روشن بود، کلماتی را می شنید که برایش نامفهوم بود، ال سی دی دوملیون و200,دی وی دی400. به صفحه تلويزیون بزرگی خیره شده بود. چند نفر را می دید که لباس رسمی پوشیده و چفیه ای دور گردنشان انداخته بودن و به بعضی ها هدیه میدادند. یاد چفیه اش افتاد. بازهم دلش گرفت.حالا تصویر تلويزیون عوض شده بود داشت جبهه را نشان می داد تصویر حضرت امام (ره) را دید. اشک درچشمانش حلقه زد. دولا شد صفحه تلويزیون را بوسید تنها کسی که خوب در حافظه اش مانده بود، امام (ره) بود. صدای آشنا میشنید که نوحه میخواند؛
رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردندو فتند
رها کردند در زندان بمانم دعاکردن سرگردان بمانم
من اخر طاقت ماندن ندارم خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یارب خسته باشد؟ در لطف تو تاکی بسته باشد؟
چند قطره اشک روی زمین ریخت. دست قوی ای را روی شانه و پشت کمرش احساس کرد که او را به سمت بیرون هل می داد. بغض به سختی گلویش را گرفته بود. برگشت به صورت صاحب مغازه نگاه کرد هیچ اثری از محبت در صورت او پیدا نکرد می خواست خواهش کند تا حداقل اجازه بدهد نوحه را تا آخر گوش کند اما بیان کلمات برایش مشکل بود .دوباره سرما تا مغز استخوانشهایش نفوذ کرد. اضطراب و ترسش بیشتر شده بود از همه کس و همه چیز می ترسید. نمیدانست کدام طرف برود. آه بلندی کشید همين طور که از مغاره دور می شد صدای نوحه ای را می شنید که:
اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز، باز است
***
منتظر کسی بود که به دنبالش بیاید اما ظاهرا کسی به فکر او نبود. سرما وانتظار او را به جاده سردشت – مهابادبرد، زمانی که به عنوان نیروهای تامین جاده باید در سنگر می ایستاد و سرما را تا حد انجماد تحمل می کرد منتظر بود که ماشین گشت بیاید و پست او را عوض کند اما حالا خبری از گشت و کسی که بدنبالش بیاید نبود. همانطور که داشت راه میرفت، پایش روی برف کف خیابان لغذید و بی اختیار به جوانی خورد که داشت از کنارش می گذشت. ناگهان دست سردی را روی صورتش حس کرد که با فشار صورت او را به عقب هل می داد و صدای می شنید که با عصبانیت می گفت: «مثل آدم راه برو,دیوونه...». «دیوونه» این کلمه چندین بار در ذهنش تکرار شد. بارها این کلمه را به همراه کلمه «موجی» شنیده بود و این کلمات و اسامی را اصلا دوست نداشت چرا که احساس بدی را در او ایجاد می کرد. حالا دیگر علاوه برترس و سرما، گرسنگی هم به شدت به او فشار می آورد. در حالی که از کنار مغازه شیرینی فروشی رد می شد، بی اختیار ایستاد و به شیرینی های پشت ویترین خیره شده، یادش افتاد که ظهر هم غذای کمی به او داده بودند و وقتی دوباره به آشپزخانه آسایشگاه رفته بود نه تنها به او غذا ندادند بلکه با عصبانیت بیرونش کرده بودند. باترس وارد مغازه شد با چشمانی که شدت گرسنگی و سرما را می شد در آن حس کرد به چشمان صاحب مغازه نگاه کرد و سپس به شیرینی ها. چندیدن با این عمل را تکرار کرد، مغازه دار به طرف او آمد و آرام طوری که دیگر مشتریان متوجه نشوند گفت: صاحب اش نیست و مودبانه او را تا بیرون مغازه هم راهی کرد خیابان تقریبا خلوت شده بود. تقریبا چراغ تمام مغازه ها خاموش شده بود.دیگر توان راه رفتن نداشت کنار دیوار خرابه ای ایستاد ماشینی از کنارش رد شد. چراغ آبی و قرمز بالای سقفش روشن و خاموش می شد سرنشینان داخل ماشین هم نگاهی به او انداختند و آرام آرم و بی تفاوت از او دورشدند. توان بلند شدن نداشت. تازه اگر بلند هم می شد، نمی دانست چه بگوید. انگار کسی او را نمی دید. به یاد روستای کهن آباد و خانه گرم و غذا های خوشمزه مادرش افتاد. حالا حتما کرسی گذاشته و دور آن خوابیده اند. صدای مادرش را می شنید که قربان صدقهاش می رفت.حالا دیگر گرسنگی و سرما را کمتر احساس می کرد. نور چراغ ها در هم آمیخته شده بود. صداها داشت از او دور می شد، دورتر ودورتر. سرمای آسفالت را روی گونههایش حس کرد. قطره اشکی از گوشه چشمش روی زمین غلتید. به یاد دعایی که شب قبل از عملیات خوانده بودافتاد «اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک»
***
مادر جانباز:الو سلام . آسایشگاه سعادت آباد؟
تلفنچی:بله,بفرمایید
مادر جانباز:می خواستم حال پسرم رو بپرسم .
تلفنچی:کدوم بخشه؟
مادر جانباز:نمی دونم فقط می دونم طبقه اول.
تلفنچی:گوشی...
پرستار:بفرمایید!
مادر جانباز:سلام پسرم .حال شما خوبه؟خسته نباشی، می خواستم حال مسعود رو بپرسم.
پرستار:کدوم مسعود؟
مادر جانباز: مسعود دهقانی .
پرستار: شما؟
مادر جانباز:من مادرش هستم.
پرستاربا کمی مکث:حاج خانوم!مگه به شما خبر ندادند؟
مادر جانباز:چی رو پسرم؟
پرستار:مسعود یک هفته است مفقود شده!
مادر جانباز(با تردید و اضطراب)مگه دوباره جنگ شروع شده؟تورو خدا شوخی نکنید از شهرستان زنگ می زنم.می خواستم حال پسرم، جگر گوشه م رو بپرسم.
پرستار:حاج خانوم راست می گم به خدا.چند وقته گم شده و ازش خبر نداریم.
مادر جانباز:مگه آدم تو آسایشگاه گم میشه؟خب یک نفر رو بفرستید تو حیاط پیداش کنه!
پرستار: تو آسایشگاه گم نشده، چند روز پیش، با جانبازها رفته بودن بیرون و مسعود برنگشته مادر بیچاره، گیچ و مبهوت گوشی تلفن از دستش افتاد عرق سردی صورتش را پوشاند. پاهایش شروع کرد به لرزیدن باورش نمی شد هنوز امید داشت که شاید پرستار شوخی کرده باشد. گوشی تلفن را برداشت. چند دفعه الو الو کرد اما صدايی از آن طرف نیامد. صدای بوق تلفن نشان می داد پرستار گوشی تلفن را گذاشته است. می خواست بلندشود و به دنبال مسعود بگردد اما نمی دانست کجا رفته و به چه کسی بگوید؟ به کجا شکایت کند؟ با خود گفت - اصلا من بیرون از روستامون، جايی رو بلد نیستم ! -بغض گلویش رو فشرد. یاد زمان جنگ افتاد. زمانی که مسعود 15ساله بود و عازم جبهه شد. هر وقت صدای زنگ در می آمد تنش می لرزید و فکر میکرد خبر شهادت مسعود را آورده اند اما حالا 13 سال پس از پایان جنگ می گذشت و توقع نداشت این طور بی محابا خبر مفقود شدن پسرش را در تهران به او بدهند.آن هم این طوری 13سال پس از پایان جنگ! چشمانش سیاهی رفت ضعف تمام وجودش را فرا گرفت کمرش خم شد روي زمین افتاد و می خواست جیغ بکشد، داد بزند و از مردم کمک بخواهد اما صدایش در نمی آمد. در حالی که ساکت روی زمین نشسته بود، قطرات اشک روی دامنش می چکید. خاطرات کودکی مسعود، انگار بر پرده سینما، اما با سرعت از جلوی چشمانش می گذشت. افکار مختلفی به ذهنش هجوم آورد؛ «اخه من این جگر گوشه م رو به این امید به آونها سپردم که بهتر از من ازش مراقبت کنند! امید داشتم که یه روزی حالش بهتر بشه و به خونه بر گرده اما حالا خبر میدن که مفقود شده! توی این سوز وسرمای زمستون، توی اون شهر غریب که کسی دست کسی را نمی گیره، دوست به دوست اطمینان نداره وعاطفه ها کم رنگ شده، این بچه که حتی یه شماره تلفن توی ذهنش نمی مونه، داره چکار می کنه؟ یعنی چه بلایی سرش آمده؟
| شنبه 5 بهمن1387 ساعت: 12:13 | توسط:گیلوری | ||||
| قابل تامل بود کاش یکبار کسی جوابگو بود | |||||
|
| |||||

