ره دوست
(شعر از کرامت الله ریاضی – از شاعران روستای کهن آباد )
چندیست که من عاشق و بیمار تو هستم آتش شده بر جانم و تب دار تو هستم
چندیست که در سینه ندارم دل و بیتا در حسرت آن حرف گهر بار تو هستم
مرغم همه دلخوش که زنم نغمه بباعت با غم مسرور که سرشار تو هستم
من عاشق آن پرتو زرین نگاهت خواهان یکی ذره زانو تو هستم
حیرانم از آن زمزمه صبح بهاری مبهوت از آن آیت رخسار تو هستم
زندانی احساس توام چیست رهایی رستن نتوانم که گرفتار تو هستم
مهریت اگر هم بزنی سنگ برویم از جان و دل آماده این کار تو هستم
هر چند که جان رابدهی باز ستانی زین داد و ستد باز بدهکار تو هستم
خرسند ریاضی که نهد سر به ره دوست اندر طلب سردار تو هستم

