.:شهر زیبای کهن آباد:.
به پایگاه اطلاع رسانی شهر زیبای کهن آباد خوش آمدید
شهید والامقام حمید کاشانی
شنبه 1386/06/10 16:1
| :: شهيد حميد كاشاني | ||||||||||||||||||||||||||
![]() | ||||||||||||||||||||||||||
|
![]()
مجموعه خاطرات
نويسنده : سيده فهيمه ميرسيد
روز آخر كه ميرفت بدرقهاش کردم و گريه افتادم. گفت: « مادر، گريه نكن، من برم مييام كمكت ميكنم تا زندگيمون بهتر بشه و از اين سختي نجات پيدا كنيم! ».
او رفت اما من هنوز منتظرم که بيايد به ما كمك كند.
از باغ آمد. گوسفندها را از چرا آورده بود. گفتم: « ننه، چيزي نداشتم غذا درست كنم! ».
با خنده گفت: « خدايا، ننه ما براي همه چيز غصه ميخوره! نون كه داريم، همون رو ميخوريم! ».
نان و ماست آوردم. مشغول خوردن شد. من و خواهرش صحبت ميكرديم. غذا را نخورد و از اتاق بيرون رفت. دنبالش رفتم وگفتم: « حميد، چرا غذا نخوردي؟ ».
با ناراحتي گفت: « اگه چيزي نداريم عيبي نداره، اما نذارين اين نون خاليمون رو با غيبت مردم بخوريم! ».
با شنيدن صداي اذان وضو ميگرفت و نماز ميخواند. به من ميگفت: « مادر، نماز اول وقت خوبه! ».
همسايهاي داشتيم كه پير و سالخورده بود و پايش درد ميكرد. حميد به او گفت: « هر وقت ميخواي بري جايي به من بگو تو رو ميبرم و دوباره برميگردونم! ».
بعد از شهادت حميد، او بيشتر وقتها برايش گريه ميكند و قرآن ميخواند.
پدرم تعريف کرد و گفت: « من ييلاق بودم. حميد از سربازي که آمد موتورش رو برداشت و پيشم آمد. از دور او رو ديدم خوشحال شدم. به من كه رسيد دستهايم رو بوسيد و كفشهايم رو در آورد و گفت:’ پاهات خسته است بوسيدن اونا ثواب داره!‘».
موقع خداحافظي به پدرم گفت: « پدر، برام دعا كن، اگه برگشتم كار ميكنم تا تو تنها نباشي، همه زحمتهاي تو رو جبران ميكنم! ».
با رفتن او دلم گرفت.
سال هزار و سيصد و شصت و يك به دنيا آمد. پدرش احمد، با كشاورزي و دامداري خانواده را اداره ميكرد. چهار برادر و سه خواهر ديگر نيز دارد. در سالهاي جنگ كودكي هفت ساله بود. به خاطر وضع مالي خانواده تا پنجم ابتدايي بيشتر نخواند. سال هشتاد و يك به خدمت سربازي رفت. شش ماه در شاهرود بود و بعد به ارتفاعات كلهقندي در منطقه مهران مشغول انجام مأموريت بود که با عبور از روي مين جراحات شديدي برداشت و شهيد شد. در گلزار شهداي كهنآباد گرمسار دفن شد.
او رفت اما من هنوز منتظرم که بيايد به ما كمك كند.
مادر شهيد
از باغ آمد. گوسفندها را از چرا آورده بود. گفتم: « ننه، چيزي نداشتم غذا درست كنم! ».
با خنده گفت: « خدايا، ننه ما براي همه چيز غصه ميخوره! نون كه داريم، همون رو ميخوريم! ».
نان و ماست آوردم. مشغول خوردن شد. من و خواهرش صحبت ميكرديم. غذا را نخورد و از اتاق بيرون رفت. دنبالش رفتم وگفتم: « حميد، چرا غذا نخوردي؟ ».
با ناراحتي گفت: « اگه چيزي نداريم عيبي نداره، اما نذارين اين نون خاليمون رو با غيبت مردم بخوريم! ».
مادر شهيد
با شنيدن صداي اذان وضو ميگرفت و نماز ميخواند. به من ميگفت: « مادر، نماز اول وقت خوبه! ».
مادر شهيد
همسايهاي داشتيم كه پير و سالخورده بود و پايش درد ميكرد. حميد به او گفت: « هر وقت ميخواي بري جايي به من بگو تو رو ميبرم و دوباره برميگردونم! ».
بعد از شهادت حميد، او بيشتر وقتها برايش گريه ميكند و قرآن ميخواند.
مادر شهيد
پدرم تعريف کرد و گفت: « من ييلاق بودم. حميد از سربازي که آمد موتورش رو برداشت و پيشم آمد. از دور او رو ديدم خوشحال شدم. به من كه رسيد دستهايم رو بوسيد و كفشهايم رو در آورد و گفت:’ پاهات خسته است بوسيدن اونا ثواب داره!‘».
موقع خداحافظي به پدرم گفت: « پدر، برام دعا كن، اگه برگشتم كار ميكنم تا تو تنها نباشي، همه زحمتهاي تو رو جبران ميكنم! ».
با رفتن او دلم گرفت.
فاطمه(خواهر شهيد)
سال هزار و سيصد و شصت و يك به دنيا آمد. پدرش احمد، با كشاورزي و دامداري خانواده را اداره ميكرد. چهار برادر و سه خواهر ديگر نيز دارد. در سالهاي جنگ كودكي هفت ساله بود. به خاطر وضع مالي خانواده تا پنجم ابتدايي بيشتر نخواند. سال هشتاد و يك به خدمت سربازي رفت. شش ماه در شاهرود بود و بعد به ارتفاعات كلهقندي در منطقه مهران مشغول انجام مأموريت بود که با عبور از روي مين جراحات شديدي برداشت و شهيد شد. در گلزار شهداي كهنآباد گرمسار دفن شد.
زندگينامه
نوشته شده توسط قدرت الله قندالی
| لینک ثابت |


