تبليغاتX
.:شهر زیبای کهن آباد:. - مجموعه خاطرات درباره شهيد يوسف عامري

 

فرزند غلام علي

  مسئوليت :
متولد 1351 در گرمسار   تاريخ شهادت : 06/11/66
تحصيلات : اول دبيرستان   محل شهادت : - - ارتفاعات گوجار
شغل :   نحوه شهادت :
تاهل : م تعداد فرزند :   عمليات :
يگان :   محل دفن : گلزار شهداي كهن آباد گرمسار
مدت حضور ماه و روز   بنياد : گرمسار
     



مجموعه خاطرات


 

نويسنده : يار محمد عرب عامري


 


يوسف از چهار پنج سالگي نماز مي‌خواند. بچه‌هاي ديگرم وقتي نماز خواندن او را مي‌ديدند خود به خود نماز خوان شدند و نيازي به تشويق نبود.
پدر شهيد




از همان كودكي پسرها را همراه خودم به مسجد مي‌بردم. بعضي افراد مي‌پرسيدند: « براي چي اين بچه‌ها رو به مسجد مي‌ياري؟ ».
مي‌گفتم: « مي‌خوام به مسجد آمدن عادت كنن تا جاي ديگه‌اي نرن! ».
يوسف كه هنوز بالغ نشده بود همراه من به مسجد مي‌آمد. خيلي هم با علاقه در نماز شركت مي‌كرد. بلند شدن براي نماز صبح برايش سخت بود. موقع اذان صبح بيدارش مي‌كردم. گاهي كه خيلي خسته بود به راحتي بلند نمي‌شد. من هم اصرار داشتم كه سر وقت نمازش را بخواند. چند بار كه صدايش مي‌كردم اوقاتش تلخ مي‌شد.
مي‌‌گفت: « من كه هنوز به تكليف نرسيده‌ام، براي چي من رو صدا مي‌كني؟ ».
مي‌گفتم: « اگه از حالا عادت كني كه نمازت رو سر وقت بخوني براي هميشه به دردت مي‌خوره! ».
مي‌گفت: « قول مي‌دم هر وقت به تكليف رسيدم خودم بيدار شم و نمازم رو بخونم! ».
تازه به تكليف رسيده بود كه به جبهه رفت. دوستانش مي‌گفتند: « توي منطقه براي نماز شب هم بيدار مي‌شد. »
پدر شهيد




يوسف را باردار بودم كه پدرم را در خواب ديدم. مي‌گفت: « خوش به حالتون، شما يه باغ خيلي خوب در اينجا دارين! ما كه نتونستيم خيلي كاري بكنيم! ».
پدرم تقريبا همزمان با تولد يوسف فوت شده بود. آن زمان مفهوم اين خواب برايم روشن نبود. وقتي يوسف به شهادت رسيد معني آن حرف را درك كردم.
مادر شهيد




وقتي پسر بزرگ ما مي‌خواست به دنيا بيايد پدرم كه اهل قرآن و تهجد بود گفت: « مي‌خوام اسم سه تا از بچه‌هاي شما رو تعيين كنم. سه تاي اول سهم من، بقيه رو خودتون هر اسمي خواستين بذارين. اولي رو مي‌ذارم يعقوب. دومي يوسف و سومي يونس. »
زمان ولادت يوسف پدرم به رحمت خدا رفته بود؛ ولي ما به سفارش او عمل كرديم و همان اسم را برايش گذاشتيم.
مادر شهيد




شور و شوق جبهه رفتن داشت. هر وقتي طرح مي‌كرد و من مخالفت مي‌كردم. برادر بزرگش در جبهه بود. او هم هنوز بالغ نشده بود.
به او مي‌گفتم: « اول اينکه داداشت جبهه است بعد هم تا تو بزرگ بشي و بخواي بري جبهه ان‌شاءالله جنگ تموم مي‌شه و نوبت به تو نمي‌رسه! ».
مي‌گفت: « بزرگ كه بشم اگه جنگ عراق با ايران هم تموم بشه من مي‌رم فلسطين و اونجا با صهيونيستها مي‌جنگم! ».
مادر شهيد




برادرم به منزل ما آمده بود. يوسف كه خيلي كم حرف بود گفت: « دايي، مي‌بيني هر چي به اينها مي‌گم اجازه بدين برم جبهه اجازه
نمي‌دن! ».
برادرم گفت: « براي چي اجازه نمي‌دن؟ فرمت رو بيار خودم برات امضا مي‌كنم برو! ».
يوسف فرمش را آورد. برادرم رو به من كرد و گفت: « خدا دري رو باز كرده تا گلهاي امت پيغمبرش رو گلچين كنه. اگه يوسف شما هم مثل خيلي از گلهاي ديگه اين شايستگي رو داره چرا مانعش مي‌شين؟ ».
فرم رو امضا كرد و به دستش داد. حقيقتش خودم هم خجالت مي‌كشيدم از اينكه مي‌ديدم بعضي از خانواده‌ها در راه دفاع از اسلام و نظام شهيد داده‌اند ولي ما هنوز شهيدي نداده‌ايم.
وقتي پدرش به منزل آمد و در جريان قرار گرفت او هم رضايت داد.
مادر شهيد




وقتي خواست براي آموزش به سمنان اعزام شود از خوشحالي روي پايش بند نبود. وارد كه شد ما مشغول ناهار خوردن بوديم. هر چه اصرار كرديم ناهار بخورد گفت: « سيرم! ».
سفره وسط ماند و ما او را تا دم در حياط بدرقه كرديم.
زمان اعزام رسيد. به آنها مرخصي كمي داده بودند كه از خانواده خداحافظي كنند. با ما خدا حافظي كرد. ولي پدرش در باغ يكي از بستگان مشغول كار بود.
از او خواستيم كه به باغ برود و از پدرش خدا حافظي كند. اما او گفت: « اگه برم براي خداحافظي ممكنه بابام محبتش گل كنه و نذاره من برم. شما از طرف من ازش خدا حافظي كنين! ».
مادر شهيد




برادرش كه در منطقه بود وقتي خبر پيدا كرد كه يوسف در جمع نيروها نيست تمام منطقه را زير و رو كرده ولي اثري از او نيافته بود.
معراج شهدا و خيلي از بيمارستانها را گشته بود. اما او كه آرزوي زيارت امام رضا را داشت با شهداي مشهد به اين شهرستان رفته بود.
بيش از ده روز اثري از او پيدا نشد تا اينكه جنازه او را پس از طواف در حرم امام رضا به گرمسار برگرداندند.
تشييع با شكوهي برگزار شد و او را جلوي منزل ما آوردند. وقتي به صورتش نگاه كردم مثل برف سفيد بود. لبانش را بوسيدم و از او جدا شدم.
مادر شهيد




بعد از شهادتش بي‌تابي مي‌كردم. شبي در خواب صدايي را شنيدم كه مي‌گفت: « عمر يوسف تمام شده بود. » هراسان از خواب بيدار شدم. بي‌تابي ادامه داشت. دوباره خواب ديدم همان صدا در حالي كه مرا متوجه موتوري مي‌كرد گفت: « عمر او تمام شده بود اگه شهادت رو انتخاب نمي‌كرد با اين موتور تصادف مي‌كرد و مي‌مرد. »
باز هم بي‌تابي ادامه داشت. سعي داشتم وقتي سر مزارش بروم كه خلوت باشد تا بتوانم عقده دلم را باز كنم و حسابي گريه كنم. يوسف را در خواب ديدم. لباس بسيار تميز و مرتبي به تن داشت. كناري ايستاده بود و با من حرف نمي‌زد. فهميدم كه از گريه‌هاي من ناراحت است.
ديگر تصميم گرفتم با احساس مادرانه مقابله كنم و براي او گريه نكنم.
مادر شهيد




با خودم مي‌گفتم: « چطور مي‌گن شهيد زنده است در حالي كه ما اونها رو نمي‌بينيم؟ ».
صدايي كه بارها در خواب به سراغم آمده بود باز هم اين بار به سراغم آمد و گفت: « شك نكنين، شهيد در همه حال با شماست؛ در راه مسجد، در منزل اقوام، كنار هر سفره‌اي كه مي‌نشينيد! ».
اصرار كردم كه بايد ببينم چطور به سراغ ما مي‌آيد. صاحب آن صدا كه رو به قبله نشسته بود دري را به من نشان داد و گفت: « به آن در نگاه كن! ».
وقتي نگاه كردم گلوله‌اي از نور از شکاف در وارد شد.
مادر شهيد




جمعي از شهدا را در خواب ديدم كه از كنار من عبور مي‌كردند. يوسف هم در ميان آنها بود.
بي‌اعتنا از كنارم گذشتند. صدايشان كردم. يوسف به من نگاه كرد و گفت: « چون شما مادرهاي شهدا زياد براي آنها گريه مي‌كنيد آنها از شما راضي نيستند! ».
مادر شهيد




با دوستانش به قم مي‌رفت و بر مي‌گشت. من انتظار آمدنش را مي‌كشيدم. چون هر وقت از قم مي‌آمد برايم هديه‌اي مي‌خريد و خوشحالم مي‌كرد.
خواهر شهيد




در دبيرستان آيت‌الله كاشاني ثبت نام كرده بوديم. تازه به پانزده سال رسيده بودم و مي‌توانستيم براي رفتن به جبهه اقدام كنيم.
حال هواي عجيبي بود. هر مرد و زن و هر پير و جواني براي مقابله با دشمن به نوعي كمك مي‌كرد.
ما هم تصميم گرفتيم براي رفتن به جبهه ثبت نام كنيم. سپاه بزرگ محمد رسول‌الله مي‌خواست به طرف جبهه حركت كند.
يك روز در ميان به بسيج آرادان مراجعه مي‌كرديم تا از زمان دقيق اعزام با خبر شويم. زمان اعزام رسيد. در ميان شور و هيجان شديد مردم براي آموزش به حاجي‌آباد سمنان اعزام شديم.
نيروها وارد پادگان شدند. ازدحام نيرو سبب شد فرمانده پادگان اعلام كند: « به دليل كثرت نيروهاي داوطلب، مجبوريم برادراني رو كه از نظر بنيه ضعيف‌تر هستند جدا كنيم و يك گردان خاص براي آنها تشكيل دهيم. »
تفكيك نيرو شروع شد. من را از صف بيرون كشيدند و از يوسف جدا كردند. از اينكه از او جدا مي‌شدم به شدت ناراحت بودم. بغض گلويم را مي‌فشرد.
يك باره متوجه شدم كه يوسف صدايم مي‌كند. از غفلت مسئوولين استفاده كردم و خودم را به او رساندم و در صف نيروهاي آموزشي قرار گرفتم.
از اينكه با صدا كردن يوسف توانسته بودم در كنار او قرار گيرم خيلي خوشحال بودم.
آموزش شروع شد. اسلحه شناسي، ستاره شناسي، تخريب و ساير موارد مورد نياز با جديت خاصي ادامه يافت.
دوره آموزشي با همه سختيهايش به پايان رسيد. فرمانده پادگان براي همه سخنراني كرد: « تعدادي نيرو براي اطلاعات و عمليات مي‌خواييم كساني كه داوطلب هستن بي‌يان اين طرف، البته بايد امتحان بگيريم و مطمئن بشيم كه مناسب اين كار هستن! ».
شهيد يوسف در گوش من حرفي زد و هر دو از صف جدا شديم.
هر دوي ما از امتحان سربلند بيرون آمديم. دو روز مرخصي به ما دادند و قرار شد بعد از آن به خط اعزام شويم.
به تيپ دوازده قائم عجل‌‌الله اعزام شديم و چند روزي مانديم. معلوم شد به خاطر اينكه هيكل ما كوچك است مي‌خواهند ما را به مخابرات تيپ بفرستند.
ما هم به گردان امام حسين عليه‌السلام رفتيم و نظر آنها را براي عضويت در آن گردان كسب كرديم.
من در يك دسته قرار گرفتم و يوسف در دسته ديگري اما دلم خوش بود كه در هر فرصتي كنارش هستم.
به سقز منتقل شديم. از آنجا به ماووت و گردويي. در تمام مسير سوار كاميون بوديم و رويمان را با پتو پوشانده بودند تا كسي متوجه حضور اين همه نيروي جديد نشود.
فرمانده دسته ما گفت: « شما بايد كمك آرپي‌جي زن بشي! ».
به يوسف گفتم: « حمل گلوله‌هاي آرپي‌جي براي شما سخته، مي‌خواي با فرمانده دسته‌ات صحبت كنيم تا تك تير انداز بشي؟ ».
از هم جدا شديم. ولي ديگر او را نديدم.
حجت‌الله سهرابي (همرزم شهيد)




براي ولادت حضرت مهدي عجل‌‌الله در مسجد روستاي كهن‌آباد مراسمي گرفته شده بود. سخنران راجع به ويژگيهاي ياران امام زمان عليه‌السلام سخنراني كرد. پس از سخنراني به طرف منزل مي‌رفتيم. يوسف عميقاً توي فكر بود. من از او سه سال كوچكتر بودم، ولي خيلي رابطه نزديكي با هم داشتيم. غير از برادري رفيق هم بوديم.
از او پرسيدم: « داداش چيزي شده؟ بد جوري توي فكري؟ ».
گفت: « يعني مي‌شه من هم جزء ياران حضرت باشم! ».
يونس (برادر شهيد)




او در جبهه ماووت بود و من در مقر آنها. نيروهاي مستقر در مقر، براي در امان بودن از بمباران دشمن به شيارهاي كوه پناه برده بودند. دايي رضا به من برخورد. شعري از حافظ را برايم خواند كه آن زمان معني آن را نفهميدم.
بعد از چند روز يوسف به شهادت رسيد. تازه فهميدم كه دايي رضا
مي‌خواست به من بگويد: « آماده و محكم باش، برادرت شهيد مي‌شه! ».
يعقوب(برادر شهيد)




در منطقه توي چادر خوابم برد. نزديك ظهر بود. منطقه‌اي بسيار سر سبز را با نهرهاي آب زلال ديدم.
صبح همان روز عليرضا مومني اهل روستاي امامزاده ذوالفقار گرمسار به شهادت رسيد. ديدم اين شهيد با يوسف در اين سبزه‌زارها سرگرم شادماني است.
من كه در آن حالت مي‌دانستم عليرضا شهيد شده به يوسف گفتم: « عليرضا که شهيد شده تو پيش او چه مي‌كني؟ ».
دو تايي به هم نگاهي كردند و خنديدند. در كمتر از دوازده ساعت يوسف به شهادت رسيد و خبرش را دريافت كردم.
يعقوب(برادر شهيد)




نيروها از خط برگشتند، ولي يوسف در بين آنها نبود. هركه را مي‌ديدم از او سراغ يوسف را مي‌گرفتم.
براي پيدا كردنش تمام بيمارستانهاي صحرايي را زير و رو كرديم. شب شد. قرار شد كه فردا صبح كار جستجو را ادامه دهيم.
شب در عالم رويا، هاله‌اي از نور را ديدم كه به من گفت: « يوسف شهيد شده، ناراحت نباش! ».
صبح يكي از بچه‌هاي تعاون من را ديد و گفت: « يوسف شهيد شده جنازه‌اش توي معراج شهداي مشهد است! ».
يعقوب(برادر شهيد)




يكي از پاسداران نقل مي‌كرد: « هر وقت از خواب بيدار مي‌شديم و مي‌خواستيم از سنگر بيرون بريم، مي‌ديديم پوتينهامون واكس خورده و مرتبه.
دلمون مي‌خواست كشف كنيم چه كسي اين كار رو مي‌كنه که يوسف به شهادت رسيد. صبح كه خواستيم از سنگر خارج شويم متوجه شديم كه كسي پوتين ها رو واكس نزده. »
يعقوب(برادر شهيد)




در يكي از دوره‌هايي كه من در جبهه بودم نامه‌اي برايم فرستاد. كمتر از پانزده سال داشت. هنوز موفق به حضور در جبهه نشده بود.
چون كم حرف مي‌زد كمتر به مكنونات قلبي او واقف بوديم. دامنه فكر او برايمان ناشناخته بود. فكر مي‌كرديم كه يك بچه ساده و بي‌آلايش است.
اما وقتي برايم نامه نوشت جملاتش من را تكان داد. نوشته بود: « ابرقدرتها بدانند كه هيچ غلطي نمي‌تونند بكنند. رزمندگان ما با مردم متحدند و اين اتحاد باعث پيروزي است! ».
خطاب به من نوشته بود: « شما بايد هر چه مي‌تونيد سعي كنيد كه بيشتر به فكر جنگ باشيد و نذاريد كه باز دشمن دستش به يه وجب خاك كشورمون برسه! همه رزمندگان بايد بدونند كه ما پشتيبان و ياري رسان آنها هستيم! ».
يعقوب(برادر شهيد)




از طرف بسيج رزم شبانه گذاشته بودند. خيلي دلم مي‌خواست در رزم شركت كنم. بعد از اينكه فرمانده پايگاه راجع به مراحل مختلف رزم شبانه و محل آن صحبت كرد نزدش رفتم و درخواستم را مطرح كردم.
هر چه التماس كردم فايده نداشت. مي‌گفت: « كوچك هستي و رزم شبانه كار راحتي نيست كه تو بتوني انجام بدي. نمي‌تونم ببرمت! ».
شروع كردم به گريه كردن. از بسيج خارج شدم به طرف منزل مي‌رفتم.
توي حال خودم بودم كه صداي كاميونهايي كه بچه‌ها را سوار كرده بودند و مي‌بردند مرا به خود آورد. صداي يوسف از بالاي كاميون به گوشم رسيد كه مي‌گفت: « مرد كه گريه نمي‌كنه. اگه مي‌خواي بي‌ياي ياالله دستت رو بده به من!».
دستم را دراز كردم و مرا بالا كشيد. به منطقه مورد نظر رسيديم. رزم شبانه شروع شد. من از همه عقب‌تر بودم؛ چون، از همه كوچكتر بودم.
مسؤولي كه از نيروها مراقبت مي‌كرد پشت سر هم تير شليك مي‌كرد. داشتم مي‌بريدم. سربالايي سختي بود. داداش در عين حال مراقب اوضاع و احوال من بود.
وقتي ديد كه ديگر توان ادامه راه را ندارم پرسيد: « چرا نمي‌ياي؟ چرا مونده‌اي؟ ».
گفتم: « حقيقتش ديگه نمي‌كشم. ديگه توان ندارم! ».
به پشت سرم آمد و شروع كرد از پشت سر هل دادن. بالاخره با كمك او توانستم به بالاي قله برسم و براي خودم يك پيروزي را ثبت كنم.
يونس( برادر شهيد)




براي نماز سر وقت با او مشكل داشتيم. من كه سه سال از او كوچكتر بودم با شنيدن صداي اذان وضو مي‌گرفتم و مشغول مي‌شدم. اما او مي‌گفت: « چون به تكليف نرسيدم نماز نمي‌خونم. هر وقت به تكليف رسيدم نماز سر وقتم ترك نمي‌شه! ».
تازه پانزده سالش شده بود كه براي آموزش رفت. پس از دوره آموزش يكي دو روز براي سركشي آمده بود. به محض شنيدن صداي اذان به طرف شير آب مي‌رفت و وضو مي‌گرفت و به نماز مي‌ايستاد.
بهش مي‌گفتم: « حالا ديگه خوب براي نماز از ما سبقت مي‌گيري! ».
مي‌گفت: « آره ديگه، آخه داداش به سن تكليف رسيدم! ».
يونس( برادر شهيد)




جنازه شهيد گليني را آورده بودند. ما از طرف مدرسه به منزلشان رفته بوديم. همه گريه مي‌كردند. من فقط به بچه‌ها نگاه مي‌كردم و اشكم در
نمي‌آمد.
در همين حالت بودم كه احساس كردم صدايي به من گفت: « چرا گريه نمي‌كني؟ همين امروز خبر شهادت برادرت رو مي‌شنوي! ».
از آن مجلس بلند شديم و به مدرسه برگشتيم. زنگ خورد. وسايلمان را برداشتيم و به طرف منزل حركت كرديم.
تا وارد كوچه شدم ديدم جلوي منزل ما جمعيتي جمعند و عده‌اي هم رفت و آمد مي‌كنند. خبر شهادتش را تازه آورده بودند.
يونس( برادر شهيد)




اگر خدا خواست و من شهيد شدم نگذاريد كه اسلحه من بر زمين بماند! نگذاريد سنگر من خالي بماند! پدر و مادر گراميم، شما هيچ موقع به حرف ديگران نباشيد، كه فرزندتان را بزرگ كرديد به جبهه فرستاديد و شهيد شد. اين كار شما پاداش بس بزرگ خواهد داشت.
شما بعد از شهادت من اگر شده با چنگ و دندان از امام دفاع كنيد، تا ان‌شاءالله در اين جنگ پيروز شويد! شما در كنار امت مسلمان، اسلام را در سراسر جهان پخش كنيد! هيچ‌گاه از ياد خداوند بزرگ و مهربان غافل نشويد؛ زيرا، غافل شدن شما همان و اندوخته كردن گناه و در آتش سوختن هم همان.
اما من در آنجا شما و تمامي امت اسلامي را شفاعت مي‌كنم، وليكن اجابت آن دست خداست. اگر اين بدن فرسوده و مرده را كه پر از گناه است قبول كند، شفاعت را هم خداي بي‌همتا قبول مي‌كند.
فرازهايي از وصيت‌نامه




در نهم فروردين سال هزار و سيصد و پنجاه و يک در روستاي كهن‌آباد گرمسار به دنيا آمد. تا اول دبيرستان درس خواند. دوره‌هاي آموزشي را در سمنان گذراند و عازم جبهه شد.
ابتدا به جنوب و از آنجا به غرب اعزام شد. در ششم بهمن سال هزار و سيصد و شصت و شش در منطقه ماووت عراق در ارتفاعات گوجار به شهادت رسيد.
جنازه‌اش پس از تشييع در گلزار شهداي كهن‌آباد گرمسار به خاك سپرده شد.
زندگي‌نامه

نوشته شده توسط قدرت الله قندالی   | لینک ثابت |