تبليغاتX
.:شهر زیبای کهن آباد:. - فرازهايي از وصيت‌نامه شهيد ذبيح‌الله عرب‌عامري:
فرزند كرم علي   مسئوليت :
متولد 1329 در گرمسار   تاريخ شهادت : 21/11/64
تحصيلات : سوم راهنمايي   محل شهادت : خوزستان - خرمشهر - خط مقدم ام الرصاص
شغل :   نحوه شهادت : جراحات وارده به بدن
تاهل : متاهل تعداد فرزند :   عمليات : والفجر 8
يگان : سپاه   محل دفن : گلزار شهداي كهن آباد
مدت حضور 9 ماه و 3روز   بنياد : گرمسار
     



مجموعه خاطرات

نويسنده : يار محمد عرب عامري

سال پنجاه و دو ازدواج كرديم و زندگي را در تهران آغاز نموديم. تا چهار سال پس از ازدواج بچه دار نشديم. هر سال به زيارت امام رضا مي‌رفتيم و نذر و نياز مي‌كرديم.
بالاخره در سال پنجاه و هفت من اولين بچه‌ام را باردار بودم كه حركتهاي مردمي عليه نظام طاغوت اوج گرفت. چند روزي به پيروزي انقلاب مانده بود. درست در زماني كه من تحت مراقبت ويژه ‌بودم ايشان براي شركت در تظاهرات رفته بودند.
بسيار مضطرب بودم. مغرب شد و او بر نگشت. جلوي در منزل منتظرش بودم. حالم طوري بود كه همسايه‌ها مي‌خواستند من را به بيمارستان ببرند.
يك وقت ديدم آمد در حالي كه دو قبضه اسلحه ژسه در دستانش بود. پرسيدم: « اينها چيه؟ ».
گفت : « مردم ريختند پادگان جي رو تصرف كردن. بعضي فرماندهان آن پادگان مقاومت مي‌كردن. تا الان مانديم تا آنها هم تسليم شدن. »
همسر شهيد




حوالي خيابان مولوي تهران مي‌نشستيم. منزلمان از يك طرف به خيابان اصلي و از پشت به يك كوچه وصل بود. بعضي روزها كه از سر كار مي‌آمد تعدادي نوار سخنراني با خودش مي‌آورد.
بعضي از اين نوارها سخنراني امام بود و گاهي سخنرانيهاي افراد انقلابي ديگر. نوار را روي ضبط صوت مي‌گذاشت و صداي آن را هم زياد مي‌كرد و مي‌نشست و گوش مي‌داد.
من كه آن زمانها از قدرت فوق‌العاده ساواك و مامورين شاه زياد شنيده بودم، حسابي مي‌ترسيدم. از بس گفته بودند دستگا‌ههايي دارند كه حتي حرفهاي بين زن و شوهر را هم مي‌شنوند. مرتب به او فشار مي‌آوردم كه صداي ضبط را كم كند ولي او توجه نمي‌كرد.
مي‌گفت: « اونها حتي قدرت ندارن حرفهاي خودشون رو بشنون تا چه برسه به حرفها و صداهاي ديگران! ».
همسر شهيد




يكي از همسايه‌ها با خانواده به منزل ما آمده بودند. وقتي رفتار عاطفي بچه‌ها را با پدرشان ديدند به ايشان گفتند: « تو چطور دلت مي‌ياد اين بچه‌هاي قد و نيم قد رو كه دارن مثل پروانه دورت مي‌چرخن رها كني و بري جبهه؟ ».
گفت: « اينها همه امتحان الهيه! يكي، بچه‌هاش دوستش دارن، يكي پدرش مريضه، يكي خانمش، اون يكي مالش! چكار بايد كرد؟ بالاخره دشمن آمده و تجاوز كرده! اگه هر كدوم به بهانه‌اي در بريم كي مملكت رو حفظ كنه؟ خداي بچه‌ها هم بزرگه! ».
همسر شهيد




از او مي‌خواستم به من اجازه بدهد جايي كار كنم. مي‌گفت: « مي‌خواي كار كني و پول در بي‌ياري، من راضي نيستم! هر چي مي‌خواي بگو من برات تهيه كنم! همين‌قدر كه من از بيرون مي‌يام و مي‌بينم با حوصله به بچه‌ها مي‌رسي و اعصابت راحته و با من و بچه خوش رفتاري مي‌كني برام كافيه! ».
هميشه حرفهاي ايشان آويزه گوشم بود و توانستم با همه سختيهايي كه تحمل كردم بچه‌ها را خوب تربيت كنم. اگر يك وقتي هم پيش آمد كه طاقتم تاب شد و بي‌صبري كردم بلافاصله به خوابم آمد و گفت: « فاطمه، حرفهاي من رو فراموش كردي؟ مگه قرار نبود كه صبر كني؟ مگه بهت نگفته بودم كه به حضرت زينب متوسل بشي و بخواي كه خدا بهت صبر بده! ».
همسر شهيد




بچه‌ها با پدرشان بسيار صميمي بودند. به هيچ قيمتي نمي‌شد قانعشان كرد كه ديگر پدرشان بر نمي‌گردد. محمدجواد كمتر از شش سال داشت. دستش در دست من بود و در خيابان قدم مي‌زديم.
كمي جلوتر از ما، آقايي دست پسر خرد سالش را گرفته بود و مي‌رفت. محمد جواد به من گفت: « مادر، بيا، تندتر بيا! » دستم را مي‌كشيد و مي‌خواست تندتر راه بروم.
پرسيدم: « براي چي مادر؟ ».
گفت: « تندتر بريم، مي‌خوام ببينم اونها با هم چي صحبت مي‌كنن! ».
گفتم: « آخه مادرجان، بده! اونها هم مثل من و تو كه داريم صحبت مي‌كنيم دارن با هم حرف مي‌زنن! ».
گريه مي‌كرد و مي‌گفت: « صحبت پدر و پسر با صحبت مادر و پسر با هم فرق مي‌کنه! مي‌خوام ببينم پدرها به پسرهاشون چي مي‌گن! » به زحمت توانستم آرامش كنم. وقتي آرام شد گفت: « اين قدر دوست دارم يه روز دست پدرم رو بگيرم و توي خيابون قدم بزنم! ».
همسر شهيد




قرار شده بود اسرا آزاد شوند. همسر شهيد رياضي منزل ما بود. راديو داشت اسامي آزادگان را مي‌گفت. از ايشان خواستم كه پاي راديو بنشيند و به دقت به اسامي توجه كند تا من نمازم را بخوانم.
درست لحظه‌اي كه نمازم را سلام دادم ايشان با حالت عجيبي گفتند: « اي كاش به جاي عاملي، عامري گفته بود. يه آزاده‌اي رو اعلام كرد به نام ذبيح‌الله عاملي فرزند علي كرم. فقط تفاوتش با ذبيح ما در كلمه عاملي بود. »
عصرآن روز به كهن‌آباد رفتيم. در آنجا شايع شده بود كه ذبيح آزاد شد. هركس مي‌پرسيد توضيح مي‌دادم كه آن فرد ديگري است.
فرداي آن روز، پدرم مرخصي گرفت و به منزل برگشت. پرسيديم: « چرا برگشتي؟ ».
گفت: « ذبيح آزاد شده، بايد مراسم استقبال رو برنامه ريزي كنيم! ».
هر چه اصرار كردم كه خودمان از راديو شنيده‌ايم آن آزاده فرد ديگري است کسي از ما قبول نكرد. با اميد تمام، شروع به برنامه‌ريزي براي استقبال كردند. من هم كم‌كم باور كردم.
سرانجام برادرم را به هلال احمر فرستاديم تا خبر دقيق‌تري بياورد. وقتي برگشت، حرف ما را تاييد كرد و گفت: « آن آزاده كس ديگري بود! ».
تا پلاك و جنازه‌اش را نياورده بودند هر بار كه زنگ در خانه ما زده مي‌شد منتظر بوديم كه يا خودش باشد و يا خبر شهادتش را آورده باشند.
همسر شهيد




ليلا و آمنه از مدرسه آمدند. سفره را باز كرده بودم و منتظر آمدنشان بودم. غذا را روي سفره گذاشتم. در حالي كه يكي از بچه‌ها توي بغلم بود و يكي روي پايم شروع كرديم به خوردن غذا.
هنوز يكي دو لقمه نخورده بوديم كه يك باره آمنه شروع به گريه كرد. پرسيدم: « چيزي شده؟ كسي بهت حرفي زده؟ » او فقط گريه مي‌كرد.
بالاخره شروع به صحبت كرد. گفت: « ما داريم غذا مي‌خوريم اما نمي‌دونيم به پدر غذا مي‌دن يا نه! يه پاكت بي‌يار، يه خورده از اين نون توي پاكت بذاريم و براش بفرستيم! آخه صدام كه به اونها غذا نمي‌ده! ».
چطور مي‌شد او را متقاعد كنم. خودم نمي‌دانستم كه پدرشان اسير است يا شهيد شده. بايد چه مي‌گفتم. فقط سعي مي‌كردم فكر آنها را متوجه چيز ديگري كنم تا آن موضوع فراموش شود.
همسر شهيد




هميشه آلبوم عكس شهيد، وسط اتاق بود. محمد جواد حدود شش سال داشت. بچه‌هاي كوچه را به خانه مي‌آورد و عكس پدرش را به آنها نشان مي‌داد.
براي نشان دادن هر عكسي يك بار كلمه «پدرمه» را بر زبان جاري مي‌كرد. بچه‌ها مي‌گفتند: « پدرت! » او مي‌گفت: « من پدر ندارم، پدر دارم! » به همين خاطر آن بچه‌ها هم كم‌كم توي خانواده از كلمه پدر استفاده مي‌كردند.
يك روز عصر كه محمد جواد با همين بچه‌ها جلوي حياط بازي مي‌كرد من هم جلوي در حياط نشسته بودم و مواظب محمد جواد بودم. پدر يكي از بچه‌ها از سركوچه به طرف منزلشان مي‌آمد.
دختر بچه تا متوجه پدرش شد گفت: « آخ جون، پدر آمد! » محمد جواد بازي را رها كرد و عقب عقب آمد تا به ديوار تكيه داد.
گفتم: « چي شده مادر؟ » سكوت كرد و به داخل منزل آمد. در را بستم و از او پرسيدم، گفت: « تا او گفت آخ جون پدر آمد، فكر كردم پدر من آمده، ولي وقتي ديدم پدر من نيست بي‌حال شدم و داشتم مي‌افتادم! ».
همسر شهيد




محمد جواد از بچگي خيلي دوست داشت خلبان جنگنده بشود. وقتي از او مي‌پرسيديم: « براي چي مي‌خواي خلبان بشي؟ ».
مي‌گفت: « مي‌خوام خلبان بشم، برم كاخ صدام رو بمباران كنم و پدرم رو بردارم و فرار كنم! ».
كنكور كه داد، جزء ده نفري بود كه نمره رسانده بود. براي مصاحبه دعوتش كردند. ولي از بين ده نفر، پنج نفر انتخاب شدند كه او جز آنها نبود.
همسر شهيد




يك شب، پاي تلويزيون نشسته بوديم. مشغول خياطي بودم. يكي از فيلمهاي روايت فتح پخش مي‌شد از شهيد آويني. يك‌ دفعه ديدم محمدجواد از جا بلند شد و رفت جلوي تلويزيون و تصوير شهيد آويني را بوسيد.
گفتم: « مادر، كي بود بوسش كردي؟ ».
گفت: « اول فكر كردم پدرمه، ولي دقت كه كردم ديدم او نيست! اما به نيت پدرم بوسيدمش! ».
همسر شهيد




تا زماني كه توي ده ساكن بوديم همه نمازهاي مغربش را در مسجد مي‌خواند. گاهي با هم به منزل بعضي از فقرا مي‌رفتيم. بعد از شهادتش هم بعضي وقتها به نيابت از او به آنها سر مي‌زدم. يك روز كه به كهن‌آباد رفته بوديم با محمدجواد به منزل يكي از آنها سر زديم. وقت اذان مغرب بود.
بچه‌ها خوب مي‌دانستند كه پدرشان وقت نماز مغرب به مسجد مي‌رفت. صداي اذان بلند شد. محمد جواد كمتر از پنج سال داشت. دست مرا گرفت و شروع كرد به كشيدن مي‌گفت: « بريم، بريم مسجد! بريم پدر مسجده مي‌خوام ببينمش! ».
دستش را گرفتم و آوردم جلوي مسجد. خودم كناري ايستادم. او رفت توي مسجد. مدتي توقف كرد. داخل مسجد، دنبال پدرش گشت. وقتي اثري از او نديد برگشت.
همسر شهيد




پسر بزرگم كلاس اول رفته بود. يك روز ظهر كه از مدرسه تعطيل شده بود به سرعت خود را به منزل رساند. به در مي‌زد و مرا صدا مي‌کرد.
به سرعت رفتم در را باز كردم وگفتم: « چي شده مادر، چرا اين قدر عجله مي‌كني؟ ».
گفت: « امروز درسمان؛ پدر به مسافرت مي‌رود بود. من ياد گرفتم بنويسم پدر! مي‌خوام براي پدرم نامه بنويسم! ».
او را به داخل منزل بردم و برايش توضيح دادم: « آدم براي كسي نامه مي‌نويسه كه آدرسي ازش داشته باشه، ما كه آدرس پدرت رو نداريم! مگه نمي‌بيني من هم براش نامه نمي‌دم! من هم دلم براش تنگ شده! ».
به زحمت توانستم به او تفهيم كنم كه پدرش مفقود است. گفت: « پس بايد چكار كنم؟ تو چكار مي‌كني مامان؟ ».
گفتم: « من صبر مي‌كنم! » بلافاصله گفت: « پس به من ياد بده چطوري بايد صبركنم! ».
گفتم: « از خدا بخواه بهت صبر بده! خدا هم صبر مي‌ده! ».
همسر شهيد




زمستان بود. از جبهه آمد. در زدند. حسن لهردي بود. پس از تعارف وارد منزل شد.
وقتي چشم ايشان به صحنه‌هاي عاطفي بين پدر و فرزندان افتاد، بهش گفت: « عامري جان، بهتره از اين به بعد، بموني و به بچه‌هات برسي! تو ديگه نبايد بري؛ من به جاي تو مي‌رم! اين بچه‌ها پدر مي‌خوان! اگه تو شهيد بشي اين چهار تا بچه...! ».
ذبيح گفت: « خداوند، نعمتهاش‌ رو بر من تمام كرده؛ زن خوب، بچه‌هاي خوب، نعمتهاي جورواجور! يه چيز فراتر از اينها ازش خواستم؛ اون هم نعمت قرار گرفتن در جوار قرب الهيه! حسن جان، جنگ بهانه است براي رسيدن به اين مقصد! نگران بچه‌هاي من نباش! خدا شيرزني به من داد كه به خوبي مي‌تونه از عهده همه كارهاشون بر بي‌ياد! ».
در حالي كه لبخند به لب داشت به حسن گفت: « ناقلا، فكر كردي مي‌توني من رو زمين گير كني و خودت شربت شهادت رو بنوشي! نه حسن جان، شما بمون! جووني و آرزوهاي جورواجور داري! ما به آرزوهاي دنيايي‌مون رسيده‌ايم! ».
همسر شهيد




زماني كه اعلام شد آزادگان كشورمان بر مي‌گردند، پدرم را در خواب ديدم. لباس سفيدي به تن داشت كه روي آن لكه‌هاي خون بود.
گفت: « دخترم، من نمي‌يام! منتظرم نباشين! » او مفقود شده بود.
دختر بزرگ شهيد




با تجملات زندگي به شدت مخالف بود. اگر پولي به من مي‌داد بلافاصله نصيحت مي‌كرد: « نري طلا يا چيزهاي بي‌خاصيت ديگه بگيري! اگه دلت خواست در راه خدا انفاق كن كه آخرت خوبي داشته باشي! ».
همسر شهيد




در يك مرحله شهيد حسن لهردي از ناحيه دست مجروح شده بود و ذبيح‌الله تركش را در آورده بود و با خودش داشت. حسن به خانه ما آمد. تركش را نشانش داد و گفت: « ببين، اين تركش انگشتان تو رو قطع كرد.كافي بود توي سر يا قلبت مي‌خورد شربت رو سر مي‌كشيدي كه نشد! » مي‌گفتند و مي‌خنديدند.
همسر شهيد




يك بار كه مي‌خواست اعزام شود هر چهار تا بچه مريض بودند. مانع رفتنش شدم. دخترم را با خودش به مهد كودك ‌برد. وقتي برگشتند گفت: « خانم، نذاشتي برم جبهه، امروز نزديك بود اتفاقي بيفته كه تا آخر عمرت پشيمون مي‌شدي! ».
پرسيدم: « چه اتفاقي؟ ».
گفت: « امروز كم مونده بود با يه كاميون تصادف كنيم! خدا بهمون رحم كرد! راننده كاميون تونست، سپر به سپر ماشين رو نگه داره! بعد هم پياده شد و آمد جلو، شايد براي دعوا كردن! اما تا چشمش به بچه خورد اون رو بوسيد و گفت:’ خدا به خاطر اين فرشته كوچولو به هر دوي ما رحم كرد!‘ خانم، اگه خدا مي‌خواست همين جا جان ما رو بگيره مي‌تونست. پس اين قدر سد راه من نشين! بذارين من به تكليفم عمل كنم! ».
همسر شهيد




اولين بار كه مي‌خواست به جبهه برود، بچه‌ها به شدت مخالفت مي‌كردند. او با حوصله بچه‌ها را متقاعد كرد و گفت: « بايد برم رزمنده‌هايي رو كه زخمي مي‌شن پانسمان كنم! اگه نرم اونها شهيد مي‌شن! ».
بالاخره، بچه‌ها را راضي كرد و پس از روبوسي با آنها اعزام شد. بعد از مدتي نامه‌اي از او دريافت كرديم. نوشته بود چه وقت بر مي‌گردد.
آن روز همه منتظر بوديم. بچه‌ها بي‌تابي مي‌كردند. غروب شد. نيامد. با بچه‌ها آمديم بيرون در حياط و به خيابان چشم دوختيم.
در تاريكي بعد از مغرب، از دور كسي را ديديم كه لباس بسيجي به تن دارد و به طرف ما مي‌آيد. خودش بود. آن قدر لاغر و استخواني شده بود كه به راحتي شناخته نمي‌شد.
همسر شهيد




پي ساختمانشان را كنده بودند. بعضي از دوستان به او اصرار مي‌كردند كه بماند و كار ساختمان را به جايي برساند. به او مي‌گفتند: « زن و بچه‌ات توي خانه مستاجري نشسته‌ان، همين‌طوري مي‌خواي رهاشون كني به امان خدا و بري؟ ».
جواب داد: « اين بهانه‌ها نمي‌تونه من رو از انجام تكليفم باز بداره! امام فرموده‌ان:’جبهه‌ها رو پركنيد!‘ لابد، انتظار دارن كه ماها بريم! اگه هركدوم به يه بهانه‌اي نرن چي؟ ».
حسين عامري (برادر خانم شهيد)




خيلي با محمدجواد شوخي كرد. گفت: « خانم، پسرم مرد شده! ببين هر كاري كه من مي‌كنم اون هم به خوبي انجام مي‌ده! ».
شروع كرد به قدم آهسته رفتن. بعد به محمد جواد گفت: « حالا تو...!».
او هم شروع كرد مثل پدر پاها را محكم به زمين كوبيدن و پا جاي پاي پدر گذاشتن. آخرين بار بود كه اعزام مي‌شد. مي‌خواست به من بفهماند كه از اين به بعد، مرد خانه محمد جواد است.
همسر شهيد




به ما كمتر مي‌گفت كه در جبهه چه مي‌كند. دوستي در اهواز داشتيم كه گاهي به آنها سر مي‌زد. پسر دوستمان براي سركشي به منزل ما آمده بود. از جانب مادرش براي من پيغام آورده بود كه به خانم عامري بگو نگذارد آقاي عامري جبهه بيايد هميشه توي خط مقدم.
وقتي از جبهه برگشت ساكش را بازكردم. ديدم لباسهايش همه خوني هستند.
همسر شهيد




در خواب ديدم مي‌خواهد از نهر آبي عبور كند كه آن طرفش آتش و دود است. من محكم او را گرفته‌ام و نمي‌گذارم به آن طرف برود. او فرياد مي‌زند: « مگه نمي‌بيني داريوش رو كشتن! ».
گفتم: « نمي‌ذارم بري! تو رو هم مي‌كشن! » به زور خودش را از من جدا كرد و به آن طرف آب رفت.
همسر شهيد




بعد از اينكه خبر مفقود شدن او را به ما دادند حرفهاي متفاوتي مي‌شنيديم. هركسي اظهار نظري مي‌كرد اما آقاي مرتضي عامري كه خودش با ذبيح بود گفت: « آتش خيلي شديد بود. من خودم او رو بردم خط، پياده‌اش کردم. بهش گفتم صبركنه تا يه خورده آتش كم بشه گوش نكرد. چون امدادگر بود براي نجات مجروحين احساس مسؤوليت کرد و جلو رفت. هنوز خيلي از هم فاصله نگرفته بوديم كه گلوله توپ مستقيم بهش خورد و متلاشي شد. »
بعد از ده سال، استخوان و پلاكش را آوردند.
همسر شهيد




هشت سالم بود كه پدرم شهيد شد. خوب ياد دارم رفتار عارفانه اش را. هر چيزي كه توجه‌اش را جلب مي‌كرد حتي يك برگ گل، خدا را به عظمت ياد مي‌كرد.
هميشه مي‌خواست به من بفهماند آنچه داريم خدا پشت سرش است.
دختر بزرگ شهيد




سال هزار و سيصد و شصت و هفت، سال زلزله‌هاي مكرر در گرمسار بود. حدود يك سال به طور پي‌درپي اين شهر مي‌لرزيد. عصر يكي از اين روزها، براي سركشي از خانواده محترم شهيد، به منزلشان رفتم. از همسر شهيد سئوال كردم: « بچه‌ها نمي‌ترسن؟ ».
جواب دادند: « ديشب دختر بزرگم مي‌گفت:’ خدا كنه آن قدر اين زلزله‌ها خانه رو روي سر ما خراب نكنه تا پدر بياد يه لحظه اون رو ببينيم بعد اگه خراب هم كرد بكنه!‘ ».
يارمحمد عرب عامري




سال شصت وچهار، وقتي خبر مفقود شدنش را برايمان آوردند بچه‌ها، خصوصا محمدجواد عجيب بهانه جويي مي‌كرد.
فاميل و مردم اطلاع پيدا كرده بودند. مي‌آمدند و به ما سر مي‌زدند. محمدجواد كه كمتر از پنج سال داشت مدام گريه مي‌كرد و مي‌گفت: « در رو ببندين، اگه پدرم اومد باز كنين! نمي‌خوام كسي بياد خانه‌مون! ».
مي‌پرسيدند: « اين بچه چرا اين قدر گريه مي‌كنه؟ ».
مجبور بودم جواب بدهم: « بهانه پدرش رو گرفته! ».
همسر شهيد




از طرف بنياد شهيد ما را به زيارت امام رضا بردند. در اين سفر، پدر شوهر و خواهر شوهرم همراهم بودند. در طول راه، محمد جواد گريه مي‌كرد و بغل كسي نمي‌رفت.
محمد نبي كه كوچكتر از او بود خيلي آرام تر بود. بايد گاهي اين و گاهي آن را بغل مي‌كردم. مي‌گفت: « من رو براي چي آوردي اين‌جا، اگه راست مي‌گي پدرم رو بيار! نمي‌خوام اينجا باشم! ».
به مقصد رسيديم. در سالن آمفي تئاتري كه پيش بيني شده بود در جلسه شركت كرديم. پس از قرائت قرآن و اعلام برنامه، آقايي آمدند سخنراني كنند كه خيلي شبيه آقاي عامري بودند.
بچه‌ها توي راهرو بين صندليها بازي مي‌كردند و ما روي صندلي نشسته بوديم. وقتي متوجه شباهت آن آقا با آقاي عامري شدم به طرف محمد جواد رفتم تا قبل از اينكه آن آقا را ببيند بياورم و سرش را گرم كنم.
دير شده بود. همزمان كه من بلند شدم چشمش به آن آقا افتاد و به سرعت به طرف سن دويد. خودم را به او رساندم و بغلش كردم. صورتم را چنگ مي‌انداخت و مي‌گفت: « ولم كن، اين آقا شبيه پدرمه! مي‌خوام برم بغلش! » من از بقيه خجالت مي‌كشيدم.
همسر شهيد




برادرم، مهدي دوازده ساله بود كه آقاي عامري شهيد شد. آن زمان در روستاي كهن‌آباد ساكن بوديم. ايشان به تمام كارهاي ما مي‌رسيد. با محمد جواد و محمد نبي بازي مي‌كرد تا آنها كمتر بهانه پدر را بگيرند. به رسم ادب از او عذرخواهي مي‌كردم كه: « همه زحمت خونه ما به دوش تو افتاده! ».
مي‌گفت: « آبجي، آقاي عامري قبل از رفتنش از من خواسته كه كمك‌تون كنم و هواي بچه‌ها رو داشته باشم! ».
در يك تصادف، سخت مجروح و در بيمارستان بستري شد. به محض اطلاع به منزل پدرم رفتم. از حرفهاي مردمي كه براي سر زدن به پدرم مي‌آمدند فهميدم حال برادرم بسيار بد است و اميد نجاتي برايش نيست.
به بيمارستان رفتم. ديدم بي‌هوش است. يك هفته‌اي بي‌هوش بود. شب توسلي پيدا كردم و گفتم: « خداي مهربان، شوهرم رو كه انتخاب كردي بردي اما اين برادرم، مونس بچه‌هاي منه! به جاي شهيد كارهاي خونه ما رو انجام مي‌ده! راضي نشو او رو هم از دست بدم! » همين طور با خدا راز و نياز مي‌كردم كه خوابم برد.
در خواب ديدم كه دارم راز و نياز مي‌كنم و شفاي برادرم را از خدا مي‌خواهم. ناگهان قرص ماه به كنارم آمد و گفت: « ما شفاي برادرت رو از خدا گرفتيم! » به خودم گفتم: « اين ديگه چي بود؟ من كه با او حرفي نزدم! از كجا فهميد من با خدا در چه موردي صحبت مي‌كنم؟» در همان حال، به ذهنم آمد كه نكند نور يكي از اولياي خدا بوده باشد. تا به طرفش نگاه كردم ديدم قرص ماه در آسمان است.
صبح به بيمارستان رفتم. ديدم صدايش كه مي‌كنم چشمش را باز مي‌كند و مي‌بندد. به هوش آمده بود و در طول يك هفته بعد بهبود پيدا كرد.
همسر شهيد




به نام خداوند شروع مي‌كنم كه جانم در قبضه قدرت اوست! به نام خالقي كه هستيم از اوست، مرا به وجود آورد در حالي كه نبودم وهر آن اراده فرمايد نيست مي‌شوم. نمي‌توانم باوركنم با آن همه گناه كه بر دوشم سنگيني مي‌كند اين توفيق نصيبم شود.
خداوندا، اكنون كه رحمت شركت در اين جهاد مقدس را به من عنايت فرموده‌اي، از تو مي‌خواهم مرا بر آن داري كه هر قدم و هر عمل و هر لحظه از زندگيم در اين راه، فقط براي رضاي تو باشد، قصدم قدر داني ديگران و خودنمايي نباشد!
خداوندا، مصلحت كارم را فقط تو مي‌داني، بنابراين خودم را به تو مي‌سپارم و فقط به درگاه خداونديت عرض مي‌كنم!
پروردگارا، عاقبت كارم را به خير منتهي كن! اگر چه وقتي به كارنامه سياه بندگيم مي‌انديشم گمان مي‌كنم فقط شهادت في سبيل‌الله
مي‌تواند گناهانم را بريزد و عذاب وجدانم را فراموش كنم.
در صورتي كه به شهادت نائل گردم، براي تسلاي خود فقط آيه انا لله و انا اليه راجعون را زمزمه كنيد!
اميدوارم قدر انقلاب اسلامي را بدانيد و مطيع امر امام خميني باشيد! لحظه‌هاي گذشته را با حال مقايسه كنيد نور ايمان و جلوه‌هاي انسان سازي آن را در جامعه كنوني به وضوح مشاهده خواهيد كرد!
براي سلامتي امام دعا كنيد و منتظر ظهور حضرت مهدي باشيد و اين انتظار را در عمل ثابت كنيد نه به زبان!
از شما تقاضا مي‌كنم در صورتي كه اين وجود ناقابل من مورد قبول درگاه احديت قرار گرفت و به جمع شهدا پيوستم استوار باشيد و گريه نكنيد؛ چون اظهار ناراحتي كردن شما باعث شادي منافقين خواهد شد و استقامت شما باعث نوميدي كفار و منافقين خواهد گرديد!
خدايا، از من التقاطي فكر كردن را سلب كن تا عمر دارم در پناه تو باشم! خدايا، به من صبر و استقامت ده تا در برابر دشمن و آنچه كه تو مي‌خواهي و صلاح مي‌بيني نبرد كنم!
خدايا، وابستگي را از من دور كن كه جز تو به كسي فكر نكنم!
فرازهايي از وصيت‌نامه




در سال هزار و سيصد و بيست ونه، در روستاي كهن‌آباد گرمسار به دنيا آمد. تا كلاس ششم ابتدايي درس خواند. براي پيدا كردن شغل به تهران رفت.
در بازار تهران مشغول كار شد و به تحصيل هم ادامه داد. توانست مدرك سوم راهنمايي را بگيرد و در وزارت بهداشت و درمان استخدام شد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، براي دستگيري از پدر و مادرش به گرمسار انتقال يافت.
چندين مرحله از طريق بسيج به جبهه اعزام گرديد. دو بار مجروح شد. مسؤوليتش در جبهه امدادگري بود. در بيست و يکم بهمن سال شصت و چهار، در منطقه عمومي شلمچه جزيره ام‌الرصاص با گلوله مستقيم توپ به شهادت رسيد.
دو پسر و دو دختر داشت. پس از ده سال پلاك و مقداري از استخوانهايش به شهرستان منتقل و پس از تشييع در گلزار شهداي كهن‌آباد به خاك سپرده شد.
زندگي‌نامه

نوشته شده توسط قدرت الله قندالی   | لینک ثابت |