.:شهر زیبای کهن آباد:.
به پایگاه اطلاع رسانی شهر زیبای کهن آباد خوش آمدید
فرازهايي از وصيتنامه شهيد عطاءالله رياضي:
یکشنبه 1386/06/04 23:26
![]() | ||||||||||||||||||||||||||
|
![]()
مجموعه خاطرات
نويسنده : طيبه جعفري
هر چه خود را به تمارض زده بود گفته بودند: « بايد بيياي! » حتي گفته بود: « من شب كوري دارم. » اما حرف همان بود. اوضاع به هم ريخته بود. هر چه بود به انتقال ضرب الاجل ما از زنجان هم مربوط ميشد. موقع خداحافظي فقط گفت: « برايم دعا كن! » آن قدر توي فكر بود كه به بچهها هم اعتنايي نكرد. صبح زود، با ورودش شادي را به خانه آورد. مانده بودم بين اين چند ساعت چه گذشت. خودش نرسيده زبان گشود و گفت: « دستور مقابلهي جدي با مردم بود. همون اول كار با تانك زدم به بيابان. خدايي شد كه متوجهم نشدن وگرنه... . مهم اين بود كه به روي مردم آتش نگشودم! ».
همسر شهيد
تازه از كردستان آمده بود. رفته بود چهل روز بماند اما هشت ماه طول كشيد. خدا را شكر، غائله خوابيد. چند وقتي نگذشت كه با شروع جنگ دوباره شال و كلاه كرد. پرسيدم: « باز هم؟ » لبخند معني داري زد و گفت: « اين لباس رو پوشيدم که از وطن و ناموسم دفاع كنم! ماندن معنايي ندارد! ».
همسر شهيد
توي كهنآباد حضورش را حس ميكنم. اگر چه از لحاظ زماني مدت زيادي را با ايشان سپري نكرديم اما همان لحظه كوتاه آن قدر شادي ارزانيمان ميداشت كه تصويرش هيچ گاه پاك شدني نيست. هنوز صداي خندهايش را ميشنوم. هنوز او را ميبينم كه از پشت پنجره رد ميشود. چند روز مرخصي را وقف ما ميكرد. انگار آمده بود خستگي جنگ را از تن و جانش بزدايد. برنامهي مسافرت ترتيب ميداد. ما را كوه ميبرد. به بستگان سر ميزديم و متقابلا آنها را دعوت ميكرديم. خلاصه اين چند روز همهاش شادي بود و گشت و گذار. رفاقتمان بيشتر بود تا رابطه پدر فرزندي. حساسيتش فقط روي نماز خواندن بود که آن را هم دوستانه ميگفت. با اينكه در شهرهاي مجاور موقعيت كاري بهتري برايم فراهم است اما اينجا هستم؛ چون پدرم اينجاست.
شمسالدين(فرزند شهيد)
گاهي اوقات گله ميكردم. گاهي وقتها هم كه صبرم لبريز ميشد پشت تلفن گريه ميافتادم. اگر چه لحظهاي بعد پشيمان ميشدم، اما دست خودم نبود. رفع و رجوع بچهها، كم و كسريهاي سالهاي اوليه جنگ و نبود. عطاءالله بود. الان که فكرش را ميكنم باورم نميشود اين سالها را با چه توان و نيرويي پشت سر گذاشتم.
هر چهل پنجاه روز يك بار مرخصي ميآمد؛ آن هم فقط ده روز. اما توي همين مدت كم آن قدر به ما انرژي ميداد كه تا مرخصي بعد هر لحظه با خاطراتش شاد بوديم.
دوست داشت همهي لحظههايمان با هم سپري شود. هر جا ميرفت با هم ميرفتيم. خنده روي لبهايم را كه ميديد ميگفت: « كي بود پشت تلفن گريه ميکرد؟ » ميگفتم: « در نبود شما زندگي برايمان خيلي سخته! بچهها مرتب بهانه ميگيرن. هر روز بايد توي صف باشم براي اين چيز و آن چيز و...»
آهي ميكشيد و ميگفت: « يه روز بايد تو رو ببرم مناطق جنگي، وقتي زندگي اون چادر نشينهاي جنگ زده رو ببيني اين قدر ناشكري نميكني! ».
همسر شهيد
قرارمان دوشنبهها بود؛ خانهي خواهرم. ثانيهها برايم به اندازه ساعت ميگذشت. با هر صداي زنگي از جا ميپريدم و گوشي را بر ميداشتم. حرفهاي يك هفته را در ذهنم پشت سر هم ميچيدم. گاهي نظمشان را به هم ميريختم و با خودم ميگفتم: « از اين خبر شروع كنم بهتره! » از همه چيز برايش ميگفتم. مانند سنگ صبور به حرفهايم گوش ميداد. شنوندهي خوبي بود. با اين كار تخليهي رواني ميشدم. شايد يكي از عواملي که باعث ميشد دوريش را تحمل كنم همين خصوصيتش بود. بعضي اوقات هم فقط تلگراف ميفرستاد. همين كه از سلامتش با خبر ميشدم برايم كافي بود.
همسر شهيد
يك نفر داوطلب خواستند. چند بار اعلام آمادگي كرد. اما مافوقش موافقت نميكرد. موقعيت خطير بود و لحظهها گران. با هر ساعت تأخير جان تعدادي از بچهها به خطر ميافتاد. دشمن محاصرهشان كرده بود. هر لحظه ممكن بود محاصره تنگتر شود. بايد برايشان هم غذا ميبرد و هم اسلحه و مهمات. كار هر كسي نبود. اصرارش بالاخره فرمانده را مجاب كرد. با يكي از سربازانش كه او هم داوطلب بود سوار ماشين شدند.
فرمان قف! قف! همان چيزي بود كه قبل از استارت زدن ماشين، فكرش را كرده بود. مهم اين بود كه در مسير برگشت گير افتاده بود. شايد ميتوانست قالشان بگذارد. پايش را روي پدال گاز گذاشت كه تير بار دشمن پيكر هر دو را آماج تيرهايش كرد.
همرزمان شهيد
اضطراب عجيبي داشتم از لحظه رفتنش. هر آن منتظر خبري بودم. آن موقع كه مطمئن بودم توي عمليات شركت دارد اين حالت را نداشتم. وقتي تلويزيون خبر جنگ تن به تن را در مهران اعلام كرد. همهي وجودم از درون سوخت. مرتب به خودم اميدواري ميدادم كه الان مأموريتش پشت جبهه است پس خطري او را تهديد نميكند. اما دلشوره دست بردار نبود. با مرور گفتههايش و خاطرات آن روز دلم گُر ميگرفت. هيچ وقت موقع خداحافظي گريه نكرد. اين بار از پشت پردههاي اشك سر تا پاي بچهها را چند بار برانداز كرد انگار ميخواست سير ببيندشان. همانطور كه نگاهش به آنها بود گفت: « بچهها رو به تو و تو رو به خدا ميسپارم! » با خندهاي تلخ كه هنوز طعمش دردهانم باقي است گفتم: « مگه بار اوله كه ميري؟ ».
زير لب گفت: « اما اين بار برگشت ندارد! ».
همسر شهيد
رفته بودم تهران براي معالجه. احساس غربت عجيبي سراسر وجودم را پركرده بود. دلم ميخواست حداقل توي اين موقعيتها کسي كنارم باشد. تكيهگاهي كه نگرانيهايم را با او تقسيم كنم. اما عادت كرده بودم روي پاي خودم بايستم. عادت كرده بودم واقعيتها را ببينم. دلهرهام به خاطر جواب آزمايش بود. نكند مورد خاصي باشد. خدايا، خودت كمكم كن! خانم منشي صدايم ميكند و دفترچه را به دستم ميدهد. نوبتم رسيده بود. ناگاه مثل فرشتهاي جلويم سبز شد. باور كردني نبود. گفتم: « عطاءالله خودتي؟ تو كجا اينجا... . » زانوهايم قوت ميگيرد. دو نفري وارد اتاق دكتر شديم. دكتر پس از كلي زير و رو كردن آزمايشها ميگويد: « خوشبختانه مشكل خاصي نيست با يكي دو دورهي درمان برطرف ميشه! » او دستهايش را به نشانهي شكر بالا ميبرد و نگاهي از سر رضايت به من مياندازد. هنوز گرد سفر را از سر و رويش نشسته بود و لباسهايش بوي باروت ميداد.
همسر شهيد
به زحمت توانسته بودم شماره جديدش را پيدا كنم. يكي از دوستانش آن را به من داد. آن قدر اضطراب داشتم كه دو را سه و سه را دو ميگرفتم. هر چه سعي كردم تماس برقرار نشد. احتمال دادم اشكال از تلفن منزل باشد. نفهميدم كي لباس پوشيدم. چند دقيقه بعد، توي مخابرات كهنآباد بودم. براي اطمينان خاطر شماره را به تلفنچي دادم و توي كابين منتظر ماندم. صداي تلفنچي مرا به خود آورد که گفت: « ببخشيد خانم رياضي، يا اين شماره اشتباهه يا خط خرابه، به هر حال تماس برقرار نميشه! ».
بدون اينكه به بچهها خبر بدهم رفتم گرمسار منزل خواهرم. آنجا هم نتوانستم صحبت كنم يا اشغال بود و يا گوشي را كسي نميگرفت. دلشوره امانم را بريده بود. مثل مرغ سركنده اين ور و آن ور ميزدم. برادرم وارد شد. فكر نميكرد من آنجا باشم. قيافهي درهمش را نتوانست پنهان كند. پرسيدم: « از عطاءالله خبر داري؟ ».
گفت: « آره، زخمي شده! » كمي خيالم راحت شد وگفتم: « بريم، كجاست؟ كدام بيمارستانه؟ ».
از ترس اينكه قضيه لو برود بدون معطلي همراهم شد. سر ماشين را به طرف كهنآباد كج كرد. گفتم: « مگه نگفتي مجروحه پس بريم بيمارستان! ».
در حالي كه نگاهش را از من ميدزديد گفت: « دست خالي كه نميشه، بريم يه مقدار وسيله براش برداريم! » حرفهايش قانعم كرد. تازه داشت دلشورهام تسكين مييافت كه جمعيت توي خيابان و درهاي باز خانه زبان گوياي حادثه شد.
همسر شهيد
روز دوشنبه بود. اين بار به جاي تماس تلفني، آمد كه براي هميشه پيشمان بماند و به دلشورههايم پايان دهد. خوش قوليش را يك بار ديگر ثابت كرد. از رفتنش دقيقاً يك هفته گذشته بود. ميدانست با حرفهايش چه آتشي به جانم انداخته است. اگر ديرتر ميآمد تاب تحملش را نداشتم.
همسر شهيد
خانواده دوستياش توي فاميل مثال زدني بود. دلش نميآمد كسي به ما، تو بگويد؛ خودش هم همين طور بود. وقتي مادرم به خاطر كم گرفتن نمره در يكي از درسهايم معترض شد پدرم با ناراحتي گفت: « هر چه ميخواي به من بگو اما يكي يهدونه بابا رو دعوا نكن! ».
هميشه ميگفت: « هركس تو رو ناراحت كرد فقط به من بگو! » من هم با آن خط خرچنگ قورباغه وغلطهاي املايي فراوان برايش مرتب نامه ميدادم.
معصومه(فرزند شهيد)
اگر چه ايشان را نديدم اما حضورشان را در زندگيم بارها احساس كردهام. قبل از تولد فرزندم به خوابم آمد و تولدش را تبريك گفت. از همان لحظه تولد، نزديکي خاصي بين فرزندم و شهيد احساس ميكنم به شكلي كه اگر يك هفته او را سر خاكش نبرم حتماً مريض ميشود. يك بار هم كه به خاطر شيطنتهايش تنبيهش كردم. در خواب با لحني ناراحت گفت: « حق نداري او رو تنبيه كني! اين جگر گوشه منه، اين بچه برام خيلي عزيزه! اگه اذيتش كني او رو با خودم ميبرم! ».
سهيلا (همسر فرزند شهيد)
آن اواخر بيشتر وقتها گرفته بود. كنارش مينشستيم و علتش را ميپرسيديم. آن شب مثل مرغ سركنده آرام و قرار نداشت. نيامده دوباره لباس پوشيد و رفت. ميدانستم اين طور مواقع چيزي نپرسم بهتر است.
يك ساعتي طول نكشيد که دوباره برگشت. خنده روي لبهايش برگشته بود. گفتم: « ما كه آخر نفهميديم كي ناراحتي؟ كي خوشحال؟ ».
گفت: « راستش صبح توي تمرينات يه سرباز رو به دليل كمكاري و بيانضباتي تنبيهش كردم اما بعداً پشيمان شدم. اگه نميرفتم ازش حلاليت بگيرم تا صبح خوابم نميبرد! ».
گفتم: « آخه تو كه اخلاق خودت رو ميدوني چرا اين کارها رو ميكني؟ ».
پاسخ داد: « خانم، مثل اينكه آنجا پادگانه؛ توي پادگان هيچگونه بينظمي قابل چشمپوشي نيست بايد نظم داشته باشن! ».
همسر شهيد
بعد از مدتها توانستم عطاءالله را گيرش بياورم. تا پيش از اين خيلي وقتها با هم ميرفتيم بيرون. يك تفنگ ساچمه زني داشتيم. بيشتر ميرفتيم براي تفريح. اگر پرندهاي چيزي هم گير ميآورديم ميزديم و همانجا کبابش ميکرديم.
هنوز چند كيلومتري نرفته بوديم كه گفت: « وليالله يه لحظه صبركن ببينم اين پيرزن كجا ميره! » پياده شد. چاق سلامتي گرمي كرد و آمد پاي ماشين.
گفت: « تا تو يه كم پياده بري من خودمو ميرسونم! ».
پياده شدم. او هم پير زن را سوار كرد و رفت. چند دقيقه بعد كه برگشت پرسيدم: « خوب حالا پيرزن كيت ميشد؟ ».
گفت: « هيچ كس! ».
گفتم: « پس احوالپرسي گرم و نرم و... .»
اشك توي چشماش حلقه زد و گفت: « هر پير زني رو ميبينم فكر ميكنم مادرمه، دلم ميخواد هر كاري از دستم بر ميياد براش انجام بدم! ساكش سنگين بود. خدا رو خوش نميياد كمكش نكنم! ».
وليالله دهقاني(دوست شهيد )
خيلي وقتها با هم درد دل ميكرديم. آن روزها، روزهاي اوج انقلاب بود. يك روز پرسيدم: « عطاءالله، چه طور با اين اعتقادات توي ارتش موندي؟ چه جوري ميتوني با اين اوضاع و احوال خطا نكني؟ ».
لبخند معني داري زد و گفت: « انسان همه جا ميتونه خودشو حفظ كنه اگه بخواد! ».
گفتم: « شنيدم به ارتش دستور تيراندازي دادن، اگه به تو دستور بدن چكار ميكني؟ ».
گفت: « بارها و بارها به من دستور دادن و من هم به سربازام. »
پريدم وسط حرفش و گفتم: « يعني تو روي مردم تيراندازي ميكني؟ ».
دست روي شانهام گذاشت و بلند شد و گفت: « نترس، حتي يه تير هم به آنها نميخوره! به سربازام سپردم اگه يه وقتي جلوي فرماندهي مافوقم مجبور شدم توپ و تشرتان بزنم دستور همانه كه قبلا به شما دادم؛ ولي ظاهر سازي كنيد كه ضايع نشم! تيرهاتون رو هوايي بزنيد مطمئن باشيد كار درست همينه! »
وليالله دهقاني(دوست شهيد )
حالا كه مدت نود و شش ماه است كه در منطقه جنگي هستم و با بعثيهاي عراق مشغول مصاف ميباشم افتخار ميكنم كه بجنگم و به شهادت برسم!
فرازي از وصيتنامه شهيد
در بيست و هفتم اسفند ماه سال هزار و سيصد و بيست و نه گريهاش شادي بخش خانهاي بود در گرمسار. در همانجا رشد كرد. تا ششم ابتدايي درس خواند. به نيت حراست و پاسداري از وطن وارد ارتش شد. خيلي زود از محبت مادر محروم گشت.
بيست و دو بهار را پشت سر گذاشته بود كه مسؤوليت زندگي را پذيرفت. حاصل شانزده سال زندگي مشتركش دو فرزند پسر و يك فرزند دختر بود. ايمان و تعهد به همراه حس ديرينه وطن دوستي انگيزههاي قوي بودند براي حضورش در جبهه. عاطفه و مهر پدرانهاش را در چند روز مرخصي تخليه ميكرد و دوباره راهي ميشد. به نيت دفاع لباس پوشيده بود و به حق هم تا دم آخر به نحو متعالي وظيفهاش را ايفا كرد. در تاريخ بيست و نه تيرماه سال شصت و هفت در منطقه مهران با تير مستقيم از ناحيه سينه و شكم مجروح و با همان جراحت دعوت حق را لبيكي جانانه گفت.
زندگينامه
کتابي از خاطرات شهيد عطاءالله رياضي به تأليف آقاي يار محمد عرب عامري به نام سرباز وطن به چاپ رسيد.
نوشته شده توسط قدرت الله قندالی
| لینک ثابت |


