.:شهر زیبای کهن آباد:.
به پایگاه اطلاع رسانی شهر زیبای کهن آباد خوش آمدید
فرازهايي از وصيتنامه شهيد رضا عامري«قربان قلي»:
یکشنبه 1386/06/04 23:20
|
![]()
مجموعه خاطرات
نويسنده : يار محمد عرب عامري
براي بيست و پنجمين بار به زيارت امام رضا رفتيم. وقتي خواستيم برگرديم تنها رفتم حرم. ضريح را گرفتم و التماس كردم وگفتم: « آقا، ميخواين نسلي از من باقي نمونه؟ اگه شما اين جوري ميخواين حرفي ندارم! ».
برگشتم مسافرخانه. بچّهها را برداشتم و حركت كرديم.
دو ماهي گذشت. متوجّه شدم خانمم باردار است. دوران بارداري گذشت. وضع حملش رسيد. داشتم مي بردمش بيمارستان. گفتم: « اگه دختر باشه ناراحت ميشي؟ ».
گفت: « هر چه خدا بده خوبه، راضيام به رضاي او! ».
بچّه به دنيا آمد. اسمش را گذاشتيم رضا. به خانواده نگفته بودم كه بين من و امام رضا چي گذشته؟ بعد از شش تا دختر امام رضا به ما عنايت كرد.
پدرشهيد
كوچك بودم. با قطار به طرف مشهد ميرفتيم. توي راه ميديديم مادرگريه ميكند و حاجتي را از امام رضا ميخواهد.
عقلم نميرسيد موضوع چيست؟ مادر چه چيزي ميخواهد؟ وقتي برگشتيم و مدّتي گذشت، توي صحبتهايي كه مادرم با فاميل ميكرد فهميدم احتمالاً مادر حامله است.
آنجا بود كه فهميدم مادر نذر امام رضا كرده كه اگر حامله بشود و بچّهاش پسر باشد، اسمش را رضا بگذارد و هر سال هم او را به پابوس امام رضا عليهالسلام ببرد و هم وزن موهاي سرش پول توي ضريح امام رضا بريزد.
شهريور سال بعد، رضا به دنيا آمده بود. سرش را هم نتراشيده بودند. رفتيم مشهد. آنجا سرش را تراشيدند و هم وزن موهاي سرش اسكناس توي ضريح ريختند.
زهرا(خواهرشهيد)
از مهماني برگشته بوديم. لباسهامون را در آورده و ريخته بوديم توي اتاق.
مادرم ميگفت: « من تا كي چادر و روسري جمع كنم؟ دلم
ميخواد يه وقت هم كُت و شلوار پسرونه جمع كنم! ».
خدا رضا و يوسف را به خانوادهي ما داد. چهار پنج ساله شده بودند. يك روز بابا آنها را برد بازار. برايشان كت و شلوار خريد. بچّهها تا رسيدند خانه؛ لباسها را درآوردند، ريختند و رفتند.
رفتيم لباسهاي بچّهها را جمع كنيم. پدرم گفت: « دست نزنين! ».
صدا زد: « حاج خانم بيا! مگه دلت نميخواست يه روز لباسهاي پسرانه جمع كني؟ بيا جمع كن! ».
خصوصاً پدر و مادرم خيلي دوستش داشتند. خوشحال بودند كه خدا دو تا پسر به آنها داده است.
زهرا(خواهرشهيد)
بچّهي كوچكي بود. متوجّه شديم كه با بعضي از دوستانش ميروند زير زمين. شيشههايي را جمع كرده بودند و داخلش بنزين ميريختند. فتيله برايش درست ميكردند. تانكها كه ميآمدند از بالاي پشت بام روي تانکها ميانداختند. لاستيك آتش ميزدند و اداي بزرگترها را در ميآوردند.
يك بار وانت ميوه فروشي از جلوي خانهي ما عبور ميكرد. رضا پريده بود بالاي وانت. بلندگو را بر داشته و شعار مرگ بر شاه ميداد. سربازها ريختند و او را گرفتند. تا چند خيابان او را بردند. وقتي ديدند خيلي بچّه است و كاري نميشود كرد همانجا رهايش كردند.
زهرا(خواهرشهيد)
يك روز پدر و مادرم رفته بودند جايي. ما دخترها با رضا و يوسف در خانه بوديم. آن روز خيلي ما را اذيّت كرد. او را توي حمّام طبقه دوم انداختيم. در را بستيم و آمديم پايين.
چند دقيقهاي گذشت. ديديم در حياط را ميزنند. در را باز كرديم. رضا بود.
پرسيديم: « از كجا رفتي بيرون؟ ».
گفت: « از پنجرهي حمام. »
رفتيم بالا نگاه كرديم. ديديم در حمّام بسته است و پنجره باز.
زهرا(خواهرشهيد)
با اينكه كم سن و سال بود خيلي شجاع وكنجكاو بود. يك بار من و شوهرم با ايشان رفتيم توي غار رود افشان .
داخل غار يك غار تنگ ديگر بود كه آدم به سختي ميتوانست واردش شود. رضا وارد آن شد. هرچه منتظر شديم نيامد.
دل واپس شديم. هرچه صدايش ميکرديم جواب نميداد. كمكم با گريه صدايش ميكرديم. زمان زيادي گذشت. پيدايش شد.
بعد از آن هر وقت دوستي ميآمد و رضا ميخواست او را به غار ببرد مانع ميشديم.
زيبا(خواهرشهيد)
خيلي كوچك بود كه ما ازدواج كرديم. عادتهاي مردانه داشت. سعي ميكرد ديگران را خوشحال كند. دوست نداشت اگر خانهي كسي ميرود دستش خالي باشد.
براي اولين بار كه به خانهي ما آمد، دو تا نمكدان هديه آورد.
زهرا(خواهرشهيد)
ميخواستيم براي عيادت يكي از بستگان كه مريض بود به منزلش برويم.
گفتم: « تو هم ميياي بريم؟ ».
گفت: « نه، ميخوام برم نمازجمعه! ».
گفتم: « مادرجان راه دوره، برات سخته، ميان جمعيّت گُم ميشي! ».
گفت: « با دوستام ميرم، شما نگرانم نباشين! خودم بلدم! با اونهايي كه ميرم بلدن! ».
او به نماز جمعه رفت و ما به عيادت مريض. شب كه برگشتيم هنوز نيامده بود. دلمان شور ميزد.
از هر كه پرسيديم خبري از او نداشت. وقتي آمد معلوم شد جلساتي دارند. آن روز هم بعد از نماز جمعه رفته بود به جلسهي قرآن.
مادرشهيد
يك وقتي در رودافشان مهمان زيادي داشتيم. او گليم و پتويي برداشت و رفت توي حياط بخوابد.
گفتم: « خطرداره! ممكنه مار و عقرب نيشت بزنن! ».
گفت: « با من كاري ندارن، با من رفيقن! ».
مادرشهيد
يك روز كه ميخواستيم به رود افشان برويم، رفت بيرون. همه سرگردان شديم. پدرم خيلي ناراحت شده بود.
وقتي پيدايش شد پدرم خواست او را بزند. خورد زمين و يك دندانش شكست. با اينكه بچّه بود اصلاً گريه نكرد. هر كسي هم ميپرسيد: « دندونت چي شده؟ ».
جواب ميداد: « خوردم زمين! ».
فاطمه(خواهرشهيد)
به اول دبيرستان كه رسيده بود مسايل آداب معاشرت را به خوبي رعايت ميکرد. با آدمهايي نشست و برخاست ميکرد كه از خودش بزرگتر بودند و بيشتر از خودش ميفهميدند.
مادرم يك كليد در حياط را به او داده بود كه وقتي از مدرسه برميگردد مشكل نداشته باشد.
از مدرسه كه ميآمد كليد را به در ميانداخت. زنگ ميزد. وارد حياط كه ميشد ياالله ياالله ميگفت.
با اينكه ميدانست نامحرمي در خانه نيست. پشت در اُتاق كه ميرسيد با كليد به در ميزد. ياالله ميگفت و بعد وارد ميشد.
زهرا(خواهرشهيد)
نقّاشيهاي قشنگي ميکشيد. اگر فيلمي را ميديد صحنههاي مختلفش را نقّاشي ميكرد و به صورت يك نواركاغذي طولاني دور يك چوب ميپچيد. آن را توي يك كارتن ميگذاشت. قسمتي از كارتن را ميبريد. وقتي آن چوب را ميچرخاند نقّاشيها پشت سر هم ميآمدند.
زيبا(خواهرشهيد)
هر وقت ميخواست برود مدرسه، وضو ميگرفت. چند بار ديدم توي حياط دارد وضو ميگيرد.
به او ميگفتم: « مگه الان وقت نمازه كه وضو ميگيري؟ ».
ميگفت: « مدرسه عبادت گاهه، هر وقت آدم ميخواد بره مدرسه بايد وضو بگيره! ».
زيبا(خواهرشهيد)
اگر ده بار پدرم از اتاق بيرون ميرفت و بر ميگشت، جلوي پاي او بلند ميشد. مادرم به او ميگفت: « مادرجان، لازم نيست هر بار بابات بيرون ميره و ميياد بلند شي! ».
ميگفت: « لازمه، بايد حرمت پدر و مادر رو نگه داشت! ».
زهرا(خواهرشهيد)
اول راهنمايي بود. صبحها برادرش يوسف را كه نه ساله بود براي نماز صدا ميكرد. ميگفتم: « گناه داره، بچّه است! ».
ميگفت: « نه مسؤوليّتش گردن ماست! ».
مادرشهيد
يك روز از مادرم خواست كفش آديداس برايش بخرد. آديداس تازه در آمده بود و مُد بود. مادر و پدرم اجازه نميدادند بچّهها تابع مد باشند. كفش و لباس معمولي ميخريدند. خيلي اصرار كرد.
مادر به پدرم گفت: « براي رضا يه جفت كفش آديداس بگير! ».
پدرم گفت: « رضا كه كفش داره! ».
مادر گفت: « آره داره ، اما دوست داره فوتبال بازي كنه براش بخر! ».
رفت برايش خريد و آورد. آن روز آن را نپوشيد.
گفتيم: « رضا، چرا نميپوشي؟ ».
گفت: « ميپوشم! ».
هنوز آن را نپوشيده بود كه شروع كرد به خواهش از مادر كه يك جفت كتاني ديگر براي يكي از دوستانش بخرد.
مادرگفت: « كيه دوستت؟ ».
گفت: « ميخواي چكار؟ ».
مادرگفت: « ميخوام براش كفش بخرم! ».
گفت: « ميخواي آبروي دوستم رو ببري؟ نميخواد بخري! ».
هرچه مادر تلاش كرد دوستش را بشناسد موفّق نشد. حتي دنبالش تا مدرسه رفت كه ببيند دوستش كيست.
يكي از همكلاسيها كفشش پاره بود. زمستان بود و برف و باران. پلاستيك توي كفشش ميگذاشت بعد مي پوشيد.
يك روز رضا آديداس را پوشيد و رفت مدرسه. به دوستش گفت: « بيا كفشهامون رو عوض كنيم! من نميخوام فوتبال بازي كنم. توكه ميخواي بازي كني با اين كفشها بازي كن! ».
كفشهاي پارهي دوستش را پوشيد و آمد منزل. گفتيم: « رضا كفشهات كو؟ ».
گفت: « دادم به يكي از دوستام! ».
مادر گفت: « تو اين همه اصرار داشتي آديداس بگيري، حالا داديش به دوستت؟ ».
گفت: « اصرارم براي خودم نبود. از اوّل هم براي اون ميخواستم. كفش كه داشتم آديداس ميخواستم چكار؟ ».
زيبا(خواهرشهيد)
ميگفت: « سعي كنين با نزديكان مهربون باشين! توي گرفتاريها به درد هم بخورين! اگه با هم صميمي باشين، هيچ وقت براتون مشكلي پيش نميياد. اگه هم پيش بيياد همونها كمكتون ميكنن رفع ميشه! ».
پدرشهيد
راهنمايي بود كه جنگ شروع شد. گفت: « ميخوام برم جبهه! ».
هر چه مانعش شديم اصرارش بيشتر شد. يك روز كه رفت مدرسه با دو تا از دوستان ديگرش صحبت كردند كه با هم بروند. پولي هم كه توي قلّكش داشت برداشته بود و ما متوجّه نشده بوديم.
من و پدرش به بازار رفته بوديم. داشتيم بر ميگشتيم. چند تا از همكلاسيهاي رضا به پدرش گفتند: « آقاي عامري، رضا با چند تا از بچّههاي ديگه رفتن جبهه! ».
باباش با شنيدن اينحرف حالش تغيير كرد. به منزل كه رسيديم گفت: « ميرم ترمينال؛ اگه بچّهها رو پيدا كردم كه مييارمشون، اگه پيدا نكردم با هواپيما ميرم دنبالشون! ».
رفت ترمينال. به او گفتند: « چند تا بچّه آمدن اينجا ولي ما برشون گردونديم. »
نزديك غروب داشتم ميرفتم بيرون. ديدم بچّهها دارند ميآيند. من را كه ديدند خودشان را كنار كشيدند. من هم وانمود كردم كه آنها را نديدهام. پيش از اين که برگردم، رضا به خانه آمده بود.
پدرش با ناراحتي زياد و سر و صدا ميگفت: « لباسهاش رو بدين، شناسنامهاش رو هم بدين بذارين بره! وقتي از ما اجازه نميگيره بذار بره! ».
چند تا از دوستهاي پدرش مانع شدند و نگذاشتند.
مادرشهيد
ميخواستيم در رودافشان خانه بسازيم. باغي داشتيم كه حدوداً سه چهار كيلومتر بالاتر از خانهي ما بود.
رودخانه از كنار باغ و جايي كه ميخواستيم خانه بسازيم عبور ميکرد. چند تا درخت تبريزي را قطع كرديم و انداختيم توي آب. آمديم نزديك منزل آنها را از آب گرفتيم.
ديديم تيرهايي كه گرفتيم دو تا بيشتر است. معلوم شد تيرهاي ما به اين تيرها كه توي رودخانه مانده بودند خورده و آنها را با خود آوردهاند. خواستيم بيندازيم روي ساختمان، رضا مانع شد.
گفت: « اين تيرها مال ما نيست، اگه همين دو تا تير رو كه مال ما نيست بندازين روي ساختمون ديگه هيچ نمازي توش قبول نميشه! اصلاً ممكنه باعث خراب شدن خانه بشه صاحبش كه راضي نيست! ».
گفتم: « صاحبش كجا بود؟ اگه صاحبش ميخواست كه ميرفت دنبالش! ».
گفت: « اگه كسي دنبال مالش نرفت دليل نميشه كه ديگري مال اون رو ببره! ».
نگذاشت استفاده كنيم. گذاشتيم كنار و بعد هم به نيّت صاحبش داديم براي مسجد.
پدرشهيد
عزيز دردانه بود. بعد از شش تا دختر يك پسر، معلوم بود که چقدر دوستش داشتيم. يك وقتهايي ميخواستم بروم جايي كار داشتم اگر مدرسه نداشت با خودم ميبردم.
تهران سابق و خيابانها و كوچههاي ناجورش يك وقتي بعضي ورود ممنوعها را ميرفتم. وارد ورود ممنوع كه ميشدم به من نگاه ميكرد تا بروم بيرون.
ميگفت: « بابا، توكه اين ورود ممنوع رو آمدي، پليسي نبود، جريمه هم نشدي؛ امّا هم خدا و فرشتههاش ديدن و هم مردم به شما بد نگاه ميكردن! ».
هنوز هم چشمم به تابلو ورود ممنوع كه ميافتد به ياد رضا توي ورود ممنوع نميروم.
پدرشهيد
يك شب بعضي از فاميل جمع بودند. خيلي به پر و پاي رضا پيچيدند و بحث كردند تا او را از جبهه رفتن منصرف كنند. او به تنهايي در برابر همهي آنها ايستاد.
ميگفت: « دشمن به مملكت ما تجاوز كرده، اونوقت شما به جاي اينكه بلند شين دفاع كنين به من فشار مييارين كه نرم؟ مگه شما مال اين مملكت نيستين؟ فكر ميكنين اگه ماها نريم جلوشون رو نگيريم، نمييان تا اينجا؟ ».
آنها كه از اين حرفها رنجيده بودند به پدرم گفتند: « انگار مغز اين بچّه رو شستشو دادن، حرف توي كلِّهاش فرو نميره، اصلاً مثل اينكه مال اين دنيا نيست. نميشه قانعش كرد! ».
فاطمه(خواهرشهيد)
يك شب گفت: « ميخوام برم جبهه! ».
من شروع كردم به نصيحت و گفتم: « مادرجان، ما يه دونه پسر داريم، حالا اون يكي هنوز بچّه است! ».
گفت: « اون هم بزرگ ميشه! ».
پدرش گفت: « من خودم ميرم! ».
گفت: « شما جاي خودت برو، من هم جاي خودم! هركس جاي خودش! ».
تلاش ما نتيجه نداشت. گفتيم: « خب ميخواد بره بذار بره، به اميد خدا! ».
خوشحال شد. وسايلش را جمع كرد و رفت.
مادرشهيد
از مدرسه كه آمد. فرم رضايتنامهاي را به دست پدرم داد.
پدرم پرسيد: « چيه؟ ».
گفت: « فرم رضايتنامه براي اعزام به جبهه! ».
پدر بدون هيچ حرفي پارهاش كرد و گفت: « پسرجان چرا اين كارها رو ميكني؟ چرا اينقدر ما رو اذيّت ميكني؟ ».
بدون اينکه غذا بخورد رفت توي اتاقي كه طبقهي بالا بود.
پدرم گفت: « هيچ كس نره سراغش، محلش نذارين! ».
ما هم نرفتيم. شب شد. براي شام هم پايين نيامد. وقت خوابيدن مادر رفت ببيند چكار ميكند ديد در حال سجدهي نماز خوابش برده بود.
بدون اينكه بيدارش كند متّكا زير سرش گذاشت و رويش را انداخت. صبح آمد سر سفرهي صبحانه. بدون اينكه عكسالعمل خاصّي نشان بدهد صبحانهاش را خورد و رفت مدرسه.
دو روز گذشت. يكي از دانشآموزها آمد در خانه و گفت: « خانم عامري، مديرمون گفته به شما اطلاع بدم فردا شما يا آقاي عامري بيياين مدرسه! ».
مادرم رفت مدرسه. مدير مدرسه گفته بود: « رضا خوابي ديده، آقايي توي خواب صداش كرده و گفته:’ رضا بيا!‘ ».
رضا گفت: « راه منو بستن نميذارن بييام! ».
آن آقا گفت: « نگران نباش، راه باز ميشه! ».
مادر برگشت. متوجّه شد توي محل خيلي شلوغ است. پرسيده بود: « چي شده؟ ».
گفته بودند: « يكي از همسايهها پسري داشته که توي بازار كار ميكرد. خيلي اصرار داشت بره جبهه؛ امّا پدر و مادرش نذاشتن! توي مغازهاي كه كار ميكرد سقفش ريخته و مُرده. حالا مادرش داره توي سر خودش ميزنه كه چرا اجازه نداد بچّهاش بره جبهه! ».
مادر از ديدن اين صحنه خيلي ناراحت شده بود. شب كه پدرم آمد به او گفت: « بذار رضا بره! ».
پدرم گفت: « تو الان ناراحتي، اين صحنه رو ديدي فكر ميكني براي همه همينطور ميشه! ».
مادر گفت: « نه، اين ديگه موندني نيست، اگه قرار باشه بميره حتي توي همين اتاق پيش خودمون هم باشه ميميره! قضيّهي پسر همسايه براي بيداركردن ما هم بوده! ».
پدرم گفت: « تو الان داري ميگي، اگه بره ناراحتي ميكني! هر روز بايد اشكهات رو جمع كنيم! ».
رضا را صدا زد و گفت: « مدرسهتون هنوز از اُون فرمهاي رضايتنامهي جبهه ميدن؟ ».
گفت: « آره، براي چي؟ ».
بابا گفت: « از مديرتون يه فرم رضايتنامه بگير بيار، رضايت بدم
ميخواي بري جبهه برو! ».
رضا باورش نميشد. فرم را گرفت و آورد داد به پدرم امضا كرد.
زهرا(خواهرشهيد)
دفتري درست كرده بودم به نام دفترعقيده. اين را به دوستان نزديك ميدادم تا عقايد خودشان را بنويسند.
بيست وچهار سؤال در آن نوشته بودم. يك دفعه كه رضا آمده بود اين دفتر را به او دادم و خواستم جواب سؤالها را بنويسد.
ـ گل با اون همه زيباييش رو دوست دارين؟
ـ آره، چون هرگل سرخي توي اين وطن نشون جووني در خون تپيده است!
ـ از چه گلي خوشتون ميياد؟ خودتون دارين؟
ـ از گل لاله خوشم ميياد! ندارم؛ ولي آدمهاي لالهگوني داشتيم كه به سوي معبودشان رفتند!
ـ كسي شما رو در حضور ديگران تحقيركرده؟ عكسالعمل شما چي بود؟
ـ آره، با سكوت و نگاه توي چشمهاش به او فهماندم كه كارش توي جمع درست نبود!
ـ دلت ميخواد دوست صميميات چهطور آدمي باشه؟
ـ آدمي باشه آگاه به دين حق، مؤمن و معتقد به احكام الهي! آدمي باشه كه در آخرت دستم رو بگيره!
ـ دلت ميخواد با چهطور آدمي بيشتر رفت وآمد داشته باشي؟
ـ با آدمي كه اگه عيبي در من ديد به من بگه! منو از گناه و معصيت دوركنه! رابطهام را با وليّام نزديكتر كنه!
ـ دوست داري به كسي كمك كني و توي كار همه شريك باشي؟
- آره، در صورتي كه در جهت اسلام و مسلمين و كار خير باشه!
ـ توي تنهايي چه احساسي داري؟
ـ به عمق اعمالم ميرم و در برابر خدا سخت احساس شرمندگي ميكنم!
ـ وقتي تنهايي چكار ميكني؟
ـ بيشتر به دوستهاي از دست رفتهام فكر ميكنم! حسرت ميخورم چرا من نرفتم؟
ـ دوست داري بيشتر اوقاتت رو با كي بگذروني؟
ـ با آدمهايي بگذرونم كه به زودي به سوي معبودشون ميرن و اين عالم رو ترك ميكنن و آسوده ميشن! (شهدا)
ـ دوست داري توي خانه تنها كار كني؟
ـ علاقهاي به كار كردن توي خانه ندارم! دوست دارم تمام كارهام رو توي جبهه انجام بدم!
ـ دوست داري به كجا مسافرت بري و با كي؟
ـ به كربلاي حسين و با دوستان با وفا و تمام آشناها!
ـ از چه ماشيني خوشتون ميياد؟
ـ از آمبولانسهاي بهشتِزهرا!
ـ دوست داري در چه جايي تفريح كني؟
ـ تويِ جبهه.
ـ دوست داري در آينده چه طوري و در چه جايي زندگي كني؟
ـ زندگي با نشاط و آسوده در آخرت! (بهشت)
ـ بهترين خاطرهي شما در كجاست؟
ـ توي جبهه!
ـ دوست داري در آينده چهكاره بشي؟
ـ فعلاً فكر نكردم. وقتي برگشتم در موردش فكر ميكنم.
ـ آيا شما محصّل هستين؟ تا چند كلاس درس خوندين؟
ـ بله، دوم تجربي. اگه زنده بمونم ادامه ميدم!
ـ اگه پدر و مادرتون با شما بد رفتاري كنن چه عكسالعملي نشون ميدين؟
ـ سعي ميکنم تا جايي كه ميتونم صبر كنم. اميدوارم خدا كمك كنه بتونم با اين كارم پدر و مادرم رو راضي كنم!
ـ دوست دارين با چهطور آدمي ازدواج كنين؟
ـ با آدمي مؤمن، باخدا، معتقد به احكام و احاديث الهي، شاداب، با دلي پاك و با رضايت. البته اگه زنده باشم!
ـ اگه ممكنه يكي از آرزوهاتون رو توصيف كنين؟
ـ شهادت در راه خدا
فاطمه(خواهرشهيد)
يكي دو سال به خاطر زخم معده نتوانست روزه بگيرد. به جبهه كه رفت، معدهاش خوب شد و ميتوانست روزه بگيرد. خيلي خوشحال بود.
ميگفتيم: « ماشاءَالله خوب رشد كردي! ».
ميگفت: « توي جبهه دكترهاي خيليخوبي هستن! رشدم مال اينه كه معدهام خوب شده! ».
مادرشهيد
جبهه كه بود مرتب نامه ميداد و از وضعش مينوشت. تلفن نداشتيم. شمارهي همسايه را به او داده بوديم كه بعضي وقتها زنگ بزند.
يك روز همسايه زنگ حياط را زد. رفتم جلوي در. گفت: « رضا زنگ زد بيا صحبت كن! ».
گوشي را گرفتم و گفتم: « اَلو رضا سلام، كجايي؟ ».
گفت: « از تلفنخانه زنگ ميزنم، شما خوبين! ».
معلوم بود كه صدا از داخل بيمارستان است. چون بعضي از پزشكان را صدا ميزدند شنيدم.
گفتم: « رضا از بيمارستان زنگ ميزني؟ ».
گفت: « از تلفنخانه زنگ ميزنم. مييام مرخصي! ».
دلم شور افتاد. خداحافظي كردم. دلم خيلي برايش تنگ شده بود. مادر كه آمد گفتم: « رضا زنگ زد. به نظرم از بيمارستان زنگ ميزد، ولي هرچه ازش پرسيدم از كجا زنگ ميزني؟ گفت:’ از تلفنخانه زنگ ميزنه.‘ »
يكي دو روز گذشت. مادر خيلي ناراحت بود. خانم همسايه به او گفت: « حاج خانم، ناراحت نباش! بهت قول ميدم صبح كه بلند شدين رضا آمده باشه! ».
صبح داشتم راهرو طبقهي بالا را نظافت ميكردم. زنگ زدند. در را باز كردم. رضا بود.
ما در خانهي پدرم مينشستيم. فردا رضا آمد بالا. دخترم را بغل كرد و بالا و پايين ميانداخت.
گفتم: « رضا داد اين بچّه رو در نيار! ».
گوش نكرد. رفتم بچّه را از دستش خلاص كنم، دستم به پهلويش خورد و رنگش زرد شد.
گفتم: « چي شد رضا؟ ».
گفت: « هيچي، معدهام اذيّتم ميكنه! ».
گفتم: « دست من كه به پهلوت خورد به معدهات ربط نداره،
چي شده؟ ».
خيلي اصرار كردم گفت: « اگه بگم به مامان نميگي؟ ».
گفتم: « نه! ».
گفت: « توي خط يه تير سيمينوف پهلوم رو خراشيده، چيز مهمّي نيست! ».
با اصرار زياد زخمش را ديدم. پانسمان شده بود. نميدانم چقدر عمق داشت. ولي خيلي قسم داد كه به مادر نگويم.
وقتي ميخواست پانسمانش را عوض كند ميگفت: « ميخوام برم بيمارستان يكي از رفقام رو سر بزنم! ».
ميگفتيم: « ما هم ميياييم به دوستت سر بزنيم! » نميگذاشت.
زهرا(خواهرشهيد)
محصّل راهنمايي كه بود بيشتر دنبال ارضاي كنجكاويهاي
بچّگانهاش بود. خيلي به درس علاقه نشان نميداد.
وقتي به دبيرستان رسيد وضعيّتش فرق كرد. بيشتر دلش ميخواست درس بخواند تا نمرات بالاتري بگيرد.
خوب درس ميخواند تا پدر و مادرم با جبهه رفتنش مخالفت نكنند. وقتي بالاخره آنها را راضي كرد و رفت جبهه، بدون اغراق تقريباً يك روز در ميان نامهاش ميآمد.
هميشه توي نامههايش مينوشت: « خدايا، ما رو بيامرز و از دنيا ببر! تا ما رو نيامرزيدي از دنيا مبر! ».
هميشه آرزوي شهادت ميکرد. توي نامههايي كه براي من و يكي از خواهرهاي ديگرم ميداد مينوشت: « از خدا ميخوام كه معلول برنگردم، نميتونم توي چشم پدر و مادرم نگاه كنم! ».
فاطمه(خواهرشهيد)
دفعهي آخر كه آمده بود مرخصي، يك شب منزل عمويم مهمان بوديم. آخر شب پدر و مادرم بلند شدند كه بروند به او گفتند: « نميياي بريم؟ ».
گفت: « ميخوام امشب رو پيش پسرعموها باشم! ».
مادرگفت: « هر جور دوست داري، ميخواي باشي باش! ».
آنها كه رفتند، آمد برود توي اتاق پيش پسرعموها. نگاهي به من كرد كه بند دلم پاره شد.
شبهاي عيد بود. تلويزيون فيلمهاي خوبي را پخش ميکرد. رفتم توي اتاقي نشستم و شروع كردم به گريه. بچّهها آمدند وگفتند: « چرا گريه ميكني؟چرا نميياي فيلم ببيني؟ ».
گفتم: « شما نديدين رضا چه نگاهي بهم كرد! ».
گفتند: « حالا نگات كرد بايد بشيني گريه كني؟ ».
گفتم: « شما كه نميدونين چه حرفهايي توي نگاهش بود! ».
صبح آمديم خانه كه پدرم او را به ترمينال ببرد. شوهر خواهرم سراسيمه رفت فيلم خريد و آورد. گفت: « با هر كدام از خواهرها يه عكس جداگانه يادگاري بگير! » عكس يادگاري گرفتيم و رفت.
فاطمه(خواهرشهيد)
از گرمسار به طرف تهران ميرفتيم. حاج آقا قبادي همراه ما بود. خيلي نصيحتش كرد و گفت: « بايد درس بخونين، اينجا هم جبهه است! بالاخره، مملكت دكتر هم ميخواد! ».
در جواب آقا شيخ هادي گفت: « خودتون چرا ميرين؟» اين را گفت و خودش را به خواب زد. تا تهران چشمهايش را باز نكرد.
غذا درست كردم. خورد و تشكّر كرد. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود. گفت: « ميخوام برم! ».
پدرش گفت: « يه مقدار پول ميدم موقع برگشتن يه راديو ضبط بخر بيار! ».
پول را گرفت و رفت. پدرش خواست تا دم در بدرقهاش كند نگذاشت.
گفت: « اگه بلند شي نميرم! » پدرش نشست. من تا دم در رفتم. از زير قرآن ردّش كردم. ميرفت و دنبالش را نگاه ميكرد. وقتي برگشتم ديدم پدرش دارد گريه ميكند. گفتم: « چته؟ ».
گفت: « اين دفعه ديگه رضا برنميگرده! ».
گفتم: « اين چه حرفيه که ميزني؟ ».
گفت: « نديدي رفتارش چقدر فرق كرده؟ ديگه برنميگرده! ».
مادرشهيد
آخرين بار كه آمده بود پدرم را كنار كشيد و گفت: « ديگه برنميگردم!».
پدرم بعد از رفتن او آن چه براي مراسم لازم بود تهيه كرد.
مادر به او ميگفت: « چه خبره اين همه خوار و بار تهيه ميكني؟ مگه ميخواي خرج بدي؟ ».
خبر شهادت رضا را كه آوردند همه چيز توي خانه بود. ديگر نياز نشد چيزي تهيه كنيم.
زهرا(خواهرشهيد)
زخمي شده بود و ما نميدانستيم. عمّهاش از پشت پنجره ديده بود رضا دارد پهلويش را به بچّهها نشان ميدهد. متوجّه شده بود تركش خورده است. وقتي ميفهمد كه عمّه موضوع را فهميده او را قسم ميدهد: « مبادا به مادرم بگي، اگه بفهمه نميذاره برم! ».
من هم متوجّه شدم.كمي زرد و زار شده بود. به او گفتم: « رضا، عمّهات اينجوري گفته! ».
گفت: « عمّه از پيش خودش گفته. »
هر كاري كرديم به ما بروز نداد.
مادرشهيد
يك بار كه از جبهه آمده بود، به شوخي گفتم: « ديگه نميذارم بري! ».
گفت: « آمدم برم مشهد ملاقات يكي از دوستام كه بستريه، حالش خيلي بده! برم يه چيزي براي همهتون مييارم! دلم ميخواد از من يادگاري داشته باشين! ».
رفت و برگشت. براي هركدام از خواهرها يك سجّاده آورد. به خواهرها گفته بود كه زخمي شده؛ امّا اصرار داشت كه مادر متوجّه نشود.
فاطمه(خواهرشهيد)
گفت: « حالا كه نامهي رضا آمد و خوشحال شدي بيا بريم رودافشان؟».
گفتم: « نميتونم بييام! دلم تاب نميياره! ».
خيلي اصرار كرد. قبول كردم. فقط من و او رفتيم. شب توي خواب ديدم جمكران هستيم. رفتم وضو بگيرم. حوضكوچكي بود كه اطرافش قدري كثيف بود. آقايي داشتند وضو ميگرفتند. گفتم: « چرا اينجا اين قدر كثيفه؟ چرا تميزش نميكنن؟ ».
گفت: « سفارش كردم تميزش كنن! ».
رفتم نماز خواندم. بين راه دو تا شمع گرفتم و برگشتم. شمعها را روشن كردم. به عامري گفتم: « برو نمازت رو بخون! » او كه رفت همان آقايي كه داشت وضو ميگرفت آمد و يكي از شمعها را برداشت و خاموش كرد.
گفتم: « آقا، من نذر داشتم اين شمعها رو روشن كردم! ».
گفت: « ديگه تموم شد! ».
توي خواب به خودم گفتم: « حالا يكي رو خاموش كرد يكي ديگه هست! ».
از خواب بيدار شدم. گفتم: « بر شيطون لعنت، يعني چي؟ تعبير اين خواب چيه؟ ».
بيدار شدم. كلافه بودم. نميتوانستم يك جا بنشينم. رفتم منزل يكي از همسايهها سر زدم. دلم آرام نشد. آمدم به طرف منزل. چشمم به جاده افتاد. ماشيني به سمت خانهي ما ميآمد. ماشين دامادمان بود. چشمم كه به ماشين افتاد قلبم ريخت.
رسيدند و پياده شدند. دو تا از دامادهايم با هم آمده بودند. نگذاشتم متوجّه شوند در دلم چه آشوبي است. وارد كه شدند پچ پچي با عامري كردند. يك وقت ديدم دارند اسباب و وسايل را جمع ميكنند. حدسم درست بود.
مادرشهيد
هميشه به ما سفارش ميکرد: « دعا كنين شهيد بشم اسير نشم؛ چون من طاقت اسارت رو ندارم و نميتونم زير شكنجهي اونها دوام بييارم! ».
ما هم دعا ميكرديم: « انشاءَالله بري و صحيح وسالم برگردي! ».
مادرم نذر امام زمان كرده بود كه صحيح وسالم برود و برگردد. هر روز مبلغي ميگذاشت كنار. تا روزي كه رضا شهيد شد و جنازهاش را آوردند.
براي ولادت حضرت محمّد اعزام شد. ولادت حضرت مهدي هم جنازهاش را تحويل دادند.
همان شبي كه شهيد شد به هركدام از ما يك جوري الهام شده بود، اما نميخواستيم باور كنيم.
من و مادر توي خيابان ميرفتيم. مارش حمله پخش ميشد. دلم خيلي شور ميزد. ميخواستم از مادر پنهان كنم. او هم نميخواست من بفهمم ناراحت است. تا جايي رفتم و خودم را كنار كشيدم و به ديوار تكيه دادم. خانم همسايه متوجّهي من شد.
گفت: « چي شده خانم؟ چرا اينجا نشستي؟ ».
گفتم: « حمله شده؟ ».
گفت: « آره، ولي تو چرا اين قدر ناراحتي؟ ».
گفتم: « آخه داداشم جبهه است! ».
گفت: « بلند شو، خدا پدر مادرتو بيامرزه! إنشاءالله صحيح و سالم بر ميگرده! ».
رفتم منزل. منتظر بوديم كه خبري برايمان بياورند. با صداي زنگ در همه به طرف در ميدويديم.
زهرا(خواهرشهيد)
روز چهارم بعد از دفن رضا رفتيم تهران. متوجّه شديم كسي پدرم را خيلي ناراحت كرده است.
گفته بود: « اين بچّه، بلد نبود اسلحه دست بگيره، تا چه برسه به اين كه بخواد بجنگه! ».
به او گفته بودند: « رضا در حال خواب شيميايي شده. » پدرم خيلي ناراحت بود. يك وقت بچّهها گفتند: « يه جووني از غروب تا به حال چند بار تا دم در آمده و برگشته، روش نشده در بزنه و بيياد تو. »
يكي از بچّهها رفت دم در. وقتي اين جوان دوباره پيدايش شد احوالپرسي كرد و گفت: « شما از غروب تا حالا چند بار تا دم در آمدين و برگشتين؟ دنبال كسي هستين؟ اگه با اين خانواده كار دارين بفرمايين داخل؟ ».
گفته بود: « من هم سنگر رضا بودم. رضا شهيد شد و من مجروح. تازه امروز از بيمارستان مرخص شدم. آمدم به خانوادهي رضا سر بزنم؛ اما روم نميشه! ».
وقتي آمد داخل، شروع كرد از رشادتهاي رضا گفتن. گفت: « عمليّاتي نبود. بعد از ظهر با هم نشسته بوديم. رضا گفت:’ بچّهها من امشب شهيد ميشم. ميخوام با همهتون خداحافظي كنم!‘ گفتيم:’ مگه تو علم غيب داري؟ نه عملياتي هست و نه حركتي، تو ميگي من شهيد ميشم!‘ بلند شد شروع كرد بچّهها رو بوسيدن. من باهاش خداحافظي نكردم. گفتم:’ اگه قراره شهيد بشي بايد منو هم با خودت ببري، نميشه من بمونم و تو بري!‘ نزديك غروب بود. ديديم رضا داره توي خاك دنبال چيزي ميگرده. گفتيم:’ چيزي گم كردي؟‘ گفت:’ دنبال دندونم ميگردم. آخه يه دندونم مصنوعي بود. آمدم به زور ببوسمتون، از دهنم افتاد.‘ همهمون خنديديم. شب شد. هر كدام به سنگرخودمون رفتيم. من بيتاب شدم كه چرا باهاش خداحافظي نكردم. نكنه راستي راستي شهيد بشه؟ رفتم توي سنگر رضا، ديدم نيست. پشت خاكريز رفتم، ديدم داره نماز ميخونه. ازش عذرخواهي كردم. ازش خواستم اگه شهيد شد شفاعتم رو بكنه. »
زيبا(خواهرشهيد)
او آرپيجي زن بود، من كمك اوّلش بودم وكمك دوّمش برادري بود به نام محمود. شب داخل يك سنگر بوديم. آن شب رضا خيلي طلب شهادت و استغفار ميكرد.
يك بعد از نيمه شب به ما دستور پيشروي دادند. دويست متري جلو رفتيم، اما آتش عراقيها اجازهي پيشروي نميداد. عقب نشيني كرديم.
ساعت چهار صبح، دوباره جلو رفتيم. الحمدلله از كانال و ميدان مين و يك خاكريز گذشتيم.
تيم ما دوازده نفر بود. به اتفّاق فرماندهي دسته، مأموريت داشتيم عراقيها رو پاكسازي كنيم و جلو برويم. چون رضا سر ستون بود جلوي تيم حركت ميکرد و من هم پشت سرش.
آن قدر آتش خمپاره و تير زياد بود كه نميشد صبر كرد. ميرفتيم بالاي خاكريز و با نارنجك عراقيها را منهدم ميكرديم و بر ميگشتيم.
من و رضا كارمان تمام شد. آمديم پايين خاكريز و داشتيم راه ميرفتيم كه نارنجكي آمد و مُنفجر شد. من مجروح شدم. سه بار رضا را صدا زدم. جوابي نشنيدم. توي بيمارستان مطّلع شدم كه شهيد شد.
شيخ عليا (همرزم شهيد)
قبل از ولادت امام زمان مهمان داشتيم. قرار بود با هم به ورامين برويم. به شوهرم گفتم: « شما برين، من نمييام! » خيلي اصرار داشت با هم برويم. با اصرار ايشان رفتم.
از ورامين كه برگشتيم، سر در خانه را سياه پوش كرده بودند. بعضي از خواهرها و فاميل آمده بودند. با اينكه همهي اين صحنهها را ميديدم نميتوانستم باور كنم اتفّاقي براي رضا افتاده باشد.
پرسيدم: « چرا شما توي تعطيلات نيومدين، گذاشتين تعطيلات تموم شده آمدين؟ ».
خواهرم گفت: « رضا مجروح شده بيمارستانه. ميخواييم بريم بهش سر بزنيم. »
گفتم: « از چه ناحيهاي مجروح شده؟ ».
گفت: « يه دستش بهسختي مجروح شد، احتمال داره دستش رو قطع كنن! ».
گفتم: « الهي شكر! او زنده باشه و سايهاش بالاي سر ما باشه، ما هفت تا خواهر كنيزشيم جمعش ميكنيم! ».
گفت: « چه حرفيه ميزني؟ پاش هم خيلي ناراحته احتمالاً يه پاش رو هم قطع ميكنند! ».
كار كه به اينجا رسيد، خواهر ديگرم گفت: « چرا اذيّتش ميكني؟ خوب بهش بگو شهيد شده! ».
زهرا(خواهرشهيد)
وقتي خبر شهادت رضا را دريافت كرديم خيلي ناراحت شديم. پدرم خيلي توداري ميكرد. مادرم تا دير وقت گريه ميكرد. هر كدام گوشهاي نشسته بوديم و اشك ميريختيم.
فردا جنازه را آوردند توي محل تا توي خانه بچرخانند و ببرند براي دفن. خدا آنچنان صبري به ما داد كه ديگر هيچ كدام اشك نميريختيم. داد و فرياد نميکرديم. احساس شرمندگي داشتيم و از همسايهها خجالت ميکشيديم.
با خودمان ميگفتيم: « الان همسايهها ميگن:’ اينها ديگه چه آدمهاي بي تفاوتي هستن!‘ ».
يوسف و علي پسر خواهرم نقل و نبات و شيريني تهيّه كرده بودند و از بالاي پشت بام روي جنازه ميريختند.
مردم شديداً گريه ميكردند. سنگ و چوب ميتركيد. اما ما مثل آدمهاي بي تفاوت ايستاده بوديم به مردم و احساساتشان نگاه ميکرديم.
نارنجكي كه منفجر شده بود، صورتش را سوزانده و سياه كرده بود.
زهرا(خواهرشهيد)
غير از ما، مردم محلّه هم عزادار شدند. خانمي توي حياط با صداي بلند گريه ميكرد. بالاخره پرسيديم: « خانم چيه؟ چرا اينقدر گريه ميكني؟ ».
گفت: « شما چه ميدونين رضا كيه؟ درسته توي خونهي شما زندگي ميكرد، اما مثل پسرم بود! ».
وقتي آرام شد ديديم ميگويد: « پسرم از رضا دو سال بزرگتره. رضا باهاش رفيق شد. او مسير بچّهي من رو درست كرد. » آنها جداگانه براي رضا حجله زدند.
زيبا(خواهرشهيد)
روزي كه خبر شهادت رضا را آوردند پدرم مشكي نپوشيد. شب، مادرم لباس مشكي او را از توي كمد در آورد و داد كه صبح بپوشد.
پدرم گفت: « بلند شو اون پيرهن سفيد رو كه براي عيد خريده بودم بيار! ».
مادر گفت: « زشته! ».
پدرم گفت: « رضا به خوابم آمد و ازم تشكّركرد كه مشكي نپوشيدم. گفته:’ منو سرافراز كردي مشكي نپوشيدي!‘ ».
زيبا(خواهرشهيد)
مراسم تمام شده بود. ساكش را باز كرديم. لباسهاي شخصياش بود و يك بادگير. نميدانستيم مالكيست.
يوسف بادگير را برداشت و گفت: « ميخوام يادگاري نگه دارم! ».
شب به خوابم آمد و گفت: « ساك من رو باز كردين؟ ».
گفتم: « آره! ».
گفت: « چي تُوش بود؟ ».
گفتم: « لباسهات بود. »
گفت: « ديگه چي بود؟ ».
گفتم: « يه بادگير هم بود! ».
گفت: « اون مال من نيست. اون رو بدين به مسجد! ».
برديم داديم به مسجد.
مادرشهيد
روشن نبود رضا پولي كه براي خريدن ضبط صوت برد چه كرد. يك شب كه به خوابم آمد. پرسيدم: « پول راديو ضبط رو چكار كردي؟ ».
گفت: « نتونستم بخرم؛ امّا، پول توي جيب اون شلواركرديه كه توي ساك بود! ».
فردا صبح ساك را باز كردم. جيب شلواركردي نويي كه برايش گذاشته بودم نگاه كردم. پول دست نخورده در جيبش بود.
مادرشهيد
پنج سال بود. ازدواج كرده بودم. بچّه دار نميشدم. دكتر هم جوابم كرده بود. با رضا درد دل كردم. شب به خوابم آمد.
به او گفتم: « براي فلاني يه هديه بده ! » يك گلابي داد. گفتم: « اين كه دم نداره! ».
گفت: « هر چه از دوست رسد نيكوست! ».
با خودم گفتم: « حالا كه اينطور شد اينو براي خودم نگه ميدارم! ».
مدّتي نگذشت كه خدا دختري به ما عطا كرد.
دوباره كه به خوابم آمد، گفتم: « من اون گلابي رو براي خودم نگه داشتم. يه چيزي براي اون بندهي خدا بده! يه سيب هم براي اون داد. »
آنها هم بچّهدار شدند. خدا پسري به آنها عنايت كرد.
امير(پسرداييشهيد)
خيلي دلم هواي كربلا كرده بود. هر چه اصرار ميكردم شوهرم راضي نميشد. ميگفت: « از كربلا واجبتر داريم! ».
توي خواب ديدم ماشين جلوي منزلمان ايستاده و من عازم كربلا هستم. رضا آمد وگفت: « كجا، إنشاءَالله؟ ».
گفتم: « پدرت داره منو ميفرسته كربلا! ».
گفت: « مگه تا به حال بدون پدرم جايي رفتي كه اين دفعهي دوّمت باشه؟ برگرد با پدرم باهم برين! ».
گفتم: « آخه اون كه نميياد! ».
گفت: « برگرد باهاش صحبتكن، راضي ميشه با هم برين! ».
به همينخاطر هر وقت هم جور شد برم كربلا، چون پدرش راضي نشد بيياد من هم نرفتم.
مادرشهيد
موقع آوردن جنازهي رضا خيلي مقاومت كرده بودم كه گريه نكنم. بعد از تمام شدن مراسم و خلوت شدن دور و برم هميشه بغض گلويم را ميفشرد. سعي ميكردم در حضور ديگران گريه نكنم.
يك روز دم آسانسور وزارت كشاورزي حالم خيلي بد شد. تنها بودم. نشستم. يك لحظه گفتم: « امام زمان، خودش رو که انتخاب كردين و بردين، محبّتش رو هم از دلم بيرون ببرين! اگه من طوريم بشه بچّههام بيكس ميشن!».
نفس عميقي كشيدم. حالم سر جايش آمد. ديگر از آن روز اذيّت نشدم. نظر آقا و شهيد را با تمام وجودم حس كردم.
پدرشهيد
آري چه زيباست مرگ در راه تو، شمعگونه سوختن انساني كه بتواند روشني بخش جامعه باشد.
خدايا، تو ميداني كه بندهي حقير درگاهت، آرزوي شهادت در راهت را جزء بزرگترين آرمانش ميداند، از تو ميخواهم كه مرا در صف شهيدان راهت و محشور با شهيدان كربلا و شهيدان صدر اسلام قرار دهي!
خدايا، مرا هر چه زودتر از اين دنيا كه انسانها در آن همواره در حال گناه و معصيت هستند دور كن و به سويت ببر!
گناهاني مرتكب شدهام كه فقط تو ميداني و بَس! اي خدا، اي پوشاننده خطاها و گناهان، اي توبهپذير، توبهي اين بندهي خوار و حقيرت را با كرم و بخششي كه داري بپذير و گناهان ما را ببخشاي!
من بندهاي گنهكارم؛ ولي عاشق كربلاي حسين، عاشق شهادتم! عاشق ديدار حسينم! خدايا، دوست دارم همچون ياران با وفاي امام حسين عليهالسلام باشم و با كفّار و مشركين ستيز كنم!
خدايا، دوست دارم همچون انصارحسين از دنيا بروم و جز با شهادت جور ديگري نميرم!
تنها شهادت در راه توست كه ميتواند مرا از گرداب گناه نجات دهد. خداوندا، تو خود از حال من با خبري! تو خود ميداني گنهكارم و در برابر آن همه لطف و بخشندگيهاي تو، من معصيت انجام دادم و كارهايي كردم كه تو را به خشم و غضب وا داشت! اكنون دست گدايي به سوي تو دراز كردم، از تو ميخواهم از گناهان گذشتهام صرف نظر كني و مرا مورد فضل و كرمت قرار دهي؛ همچنان كه در گذشته قرار دادي و احسانم كردي!
خداوندا، مرا ببخش كه نتوانستم علم ودانش كسب كنم؛ اما تو خود ميداني كه در درونم و قلبم به تو ايمان داشتم!
بار خدايا، چه بسيار رخ داده كه خود را بيشتر از آن چه هستم نشان دادم، چه بسيار خود را بهترين ميپنداشتم! خداوندا مرا ببخش و بيامرز!
فرازهايي از وصيتنامه
سال هزار و سيصد و چهل در تهران به دنيا آمد بعد از شش دختر. پدرش، قربانقلي با توسل به امام رضا و مادرش با نذر كردن او را از خداوند گرفتند.
به دليل ياد شده و به خاطر ادبي كه داشت همهي فاميل به او علاقهي خاصّ داشتند. از همان طفوليّت در دستگيري از فقرا تلاش و كوشش داشت.
اگر چه نوجوان بود كه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد؛ ولي در حدّ خود براي به ثمر رسيدن انقلاب گامهايي برداشت.
تا دوم دبيرستان درس خواند. چون بعد از شش دختر خدا او را به خانواده شان عطا کرده بود مانع رفتنش به جبهه ميشدند. ولي او با دلايل منطقي آنها را راضي کرد و در جمع رزمندگان حاضر شد. چند بار از طريق بسيج به منطقه رفت و يك بار مجروح شد.
در منطقه آرپيجيزن بود. درهجدهم فروردين سال هزار و سيصد و شصت و شش در منطقهي شلمچه با نارنجك عراقيها به شهادت رسيد.
جنازهاش پس از انتقال به روستاي كهنآباد گرمسار تشييع و در كنار ساير شهيدان به خاك سپرده شد.
زندگينامه
نوشته شده توسط قدرت الله قندالی
| لینک ثابت |

