.:شهر زیبای کهن آباد:.
به پایگاه اطلاع رسانی شهر زیبای کهن آباد خوش آمدید
فرازهايي از وصيتنامه شهيد حسن لهردي:
یکشنبه 1386/06/04 23:15
| :: شهيد حسن لهردي | ||||||||||||||||||||||||||
|
![]()
مجموعه خاطرات
نويسنده : يارمحمد عرب عامري
يك بار در بيمارستان شريعتي تهران بستري شده بود. به عيادتش رفتيم. چون كوچكترين فرزند خانواده بود خيلي هم دوستش داشتيم. چشمم كه به او افتاد اشكم جاري شد.
خنديد و گفت: « يعني چه؟ براي چي گريه ميكني، من كه چيزيم نيست! ».
گفتم: « داداشجان، بدنت پاره پاره است و ميگي چيزيم نيست؟ ».
بلند شد ايستاد و گفت: « من كه گفته بودم نياين، براي چي اومدين؟ ».
نزديك غروب آفتاب بود. در حياط ما را زدند. كربلايي حمزه بود. بعد از سلام و احوالپرسي به داخل دعوتش كردم. اجابت كرد. گفتم: «خوش آمدي كربلايي، كاري باشه در خدمتيم! ».
گفت: « آره، كار داشتم. باباجون، تو ميدوني حسين ما جبهه است. من پيرمردم، رسيدن به كارهاي زندگي و گاو و گوسفندها برام سخته! حسن ميخواد بره جبهه، هر چي هم بهش ميگم خدا رو خوش نميياد من پيرمرد رو اينقدر اذيت ميكني، گوشش بدهكار نيست! ميگم بذار حسين بياد بعد تو برو، قبول نميكنه! گفتم شايد از شما شنوايي داشته باشه! ».
گفتم: « چشم كربلايي، من سعي خودم رو مي كنم! ».
موقع اعزام، تمام مينيبوسها را گشتم ولي از حسن اثري نبود. با خودم فكر كردم شايد برگشته باشد. وقتي به محل برگشتم، فهميدم حسن به جبهه رفته است. اين شروع راه بود. ديگر نتوانست تاب بياورد و در محل بماند.
نصيحتش ميكردم: « بابا پيرمرده و مريضه، رسيدن به اين حيونها براش سخته! اگه ما بمونيم و به او خدمت كنيم ثوابش كمتر از جبهه نيست! ».
گفت: « تو ديگه چرا اين حرفها رو ميزني؟ دشمن توي خاك ماست و اسلام در خطره، جاي رزمندههاي شهيد خاليه، اون وقت تو من رو نصيحت ميكني كه بمونم! تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نميبره، چرا خودت نميموني؟ براي چي مانع من ميشي؟ ».
صبح زود به بهانه حمام رفتن، ساكش رو برداشت و بيرون رفت. يك وقت مطلع شديم كه توي پادگان امام حسن خودش را معرفي كرده است.
براي ديده باني و ناامن كردن جاده فاو- بصره به صورت نوبتي بالاي دودكشهاي تصفيه خانه نفت آبادان ميرفتيم و گرا ميداديم.
بالاي دودكش بودم كه اطلاع دادند كسي براي ملاقاتم آمده است. به سرعت پايين آمدم. حسن بود. بعد از سلام و احوالپرسي گفتم: « پسرخاله، اينجا چه ميكني؟ ».
گفت: « اومدم به شما سر بزنم! ».
لباس بسيجي در تن او كه ريز نقش هم بود جلوه زيبايي داشت. شرايط بسيار خطرناك بود و ما با عراقيها كمتر از پانصد متر فاصله داشتيم.
هنوز چند كلمهاي صحبت نكرده بوديم كه يك گلوله خمپاره به زمين خورد. بلافاصله حالت گرفتم؛ وقتي سرم را بلند كردم بسيجي ريزنقش مثل كوه سر جايش ايستاده بود. از خودم خجالت كشيدم. چون از اولين لحظه كه او را ديدم با خودم گفتم: « اين بچه رو بگو براي چي اومده اينجا خطرناكه! ».
درحاليكه لباسم را تكان ميدادم گفتم: « خيلي شجاعي، باورم نميشد! ».
گفت: « نه بابا، ما بچهايم! ».
پرسيدم: « كجا مشغولي؟ ».
گفت: « مهران. »
هر چه سئوال كردم: « در مهران چه ميكني؟ ».
او فقط يك جمله جواب ميداد: « كاري ندارم! ».
شب پيشم ماند. تقريبا ساعت دو بعد از نيمه شب بود كه نگهبان قبلي آمد و بيدارم كرد. نگاهي به اطرافم انداختم. ديدم حسن كه بالاي سر من خوابيده بود نيست.
مضطرب كفش پوشيدم و از سنگر خارج شدم و دنبال او ميگشتم. در نزديكي يكي از سنگرها پيدايش كردم. غرق در راز و نياز و مناجات با پروردگار بود.
با خودم گفتم: « خدايا، اين شيرمرد كه در ظاهر به بچهاي نابالغ ميمونه چطور با تو عشقبازي ميكنه، آبادان كجا و مهران كجا؟ او براي ديدن من اين همه سختي راه رو تحمل كرده و حالا كه بايد رفع خستگي كنه و در خواب ناز باشه سر بر خاك نهاده و تو رو التماس ميكنه! » براي مدتي مات و متحير به رفتارش خيره شده بودم و در درون با خودم ميجنگيدم.
بالاخره فردا صبح به مهران برگشت. پس از مدتي فهميدم او فرمانده دسته اطلاعات و عمليات بوده و با آن همه اصراري كه من كردم مسؤوليت خودش را لو نداده است.
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون. اگر بپرسي براي چه به جبهه ميروي، ميگويم براي اينكه دين خود را به خدا و شهدا ادا كرده باشم.
از برادرم حسين ميخواهم كه از راه راست منحرف نشود!
در سال هزار و سيصد و چهل و چهار در روستاي كهنآباد گرمسار به دنيا آمد. تا سوم دبيرستان درس خواند و عازم جبهه شد.
در عملياتهاي محرم و بيتالمقدس شركت كرد. پس از چند مرحله اعزام به صورت بسيجي، به خدمت سربازي رفت. دوره آموزشي را در پادگان باغرود نيشابور گذراند و عازم مناطق باختران و مهران شد.
با اينكه خدمت سربازي را تمام كرده بود، ترك جنگ را جايز ندانست. ذكاوت، همت و اخلاص او باعث شد تا به عنوان سر گروه شناسايي خدمات صادقانهاي انجام دهد.
در نهم تيرماه سال شصت و چهار در منطقه مهران به شهادت رسيد. جنازهاش به زادگاهش انتقال يافت و در گلزار شهداي كهن آباد به خاك سپرده شد.
خنديد و گفت: « يعني چه؟ براي چي گريه ميكني، من كه چيزيم نيست! ».
گفتم: « داداشجان، بدنت پاره پاره است و ميگي چيزيم نيست؟ ».
بلند شد ايستاد و گفت: « من كه گفته بودم نياين، براي چي اومدين؟ ».
خواهر شهيد
نزديك غروب آفتاب بود. در حياط ما را زدند. كربلايي حمزه بود. بعد از سلام و احوالپرسي به داخل دعوتش كردم. اجابت كرد. گفتم: «خوش آمدي كربلايي، كاري باشه در خدمتيم! ».
گفت: « آره، كار داشتم. باباجون، تو ميدوني حسين ما جبهه است. من پيرمردم، رسيدن به كارهاي زندگي و گاو و گوسفندها برام سخته! حسن ميخواد بره جبهه، هر چي هم بهش ميگم خدا رو خوش نميياد من پيرمرد رو اينقدر اذيت ميكني، گوشش بدهكار نيست! ميگم بذار حسين بياد بعد تو برو، قبول نميكنه! گفتم شايد از شما شنوايي داشته باشه! ».
گفتم: « چشم كربلايي، من سعي خودم رو مي كنم! ».
موقع اعزام، تمام مينيبوسها را گشتم ولي از حسن اثري نبود. با خودم فكر كردم شايد برگشته باشد. وقتي به محل برگشتم، فهميدم حسن به جبهه رفته است. اين شروع راه بود. ديگر نتوانست تاب بياورد و در محل بماند.
يارمحمد عرب عامري
نصيحتش ميكردم: « بابا پيرمرده و مريضه، رسيدن به اين حيونها براش سخته! اگه ما بمونيم و به او خدمت كنيم ثوابش كمتر از جبهه نيست! ».
گفت: « تو ديگه چرا اين حرفها رو ميزني؟ دشمن توي خاك ماست و اسلام در خطره، جاي رزمندههاي شهيد خاليه، اون وقت تو من رو نصيحت ميكني كه بمونم! تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نميبره، چرا خودت نميموني؟ براي چي مانع من ميشي؟ ».
صبح زود به بهانه حمام رفتن، ساكش رو برداشت و بيرون رفت. يك وقت مطلع شديم كه توي پادگان امام حسن خودش را معرفي كرده است.
برادر شهيد
براي ديده باني و ناامن كردن جاده فاو- بصره به صورت نوبتي بالاي دودكشهاي تصفيه خانه نفت آبادان ميرفتيم و گرا ميداديم.
بالاي دودكش بودم كه اطلاع دادند كسي براي ملاقاتم آمده است. به سرعت پايين آمدم. حسن بود. بعد از سلام و احوالپرسي گفتم: « پسرخاله، اينجا چه ميكني؟ ».
گفت: « اومدم به شما سر بزنم! ».
لباس بسيجي در تن او كه ريز نقش هم بود جلوه زيبايي داشت. شرايط بسيار خطرناك بود و ما با عراقيها كمتر از پانصد متر فاصله داشتيم.
هنوز چند كلمهاي صحبت نكرده بوديم كه يك گلوله خمپاره به زمين خورد. بلافاصله حالت گرفتم؛ وقتي سرم را بلند كردم بسيجي ريزنقش مثل كوه سر جايش ايستاده بود. از خودم خجالت كشيدم. چون از اولين لحظه كه او را ديدم با خودم گفتم: « اين بچه رو بگو براي چي اومده اينجا خطرناكه! ».
درحاليكه لباسم را تكان ميدادم گفتم: « خيلي شجاعي، باورم نميشد! ».
گفت: « نه بابا، ما بچهايم! ».
پرسيدم: « كجا مشغولي؟ ».
گفت: « مهران. »
هر چه سئوال كردم: « در مهران چه ميكني؟ ».
او فقط يك جمله جواب ميداد: « كاري ندارم! ».
شب پيشم ماند. تقريبا ساعت دو بعد از نيمه شب بود كه نگهبان قبلي آمد و بيدارم كرد. نگاهي به اطرافم انداختم. ديدم حسن كه بالاي سر من خوابيده بود نيست.
مضطرب كفش پوشيدم و از سنگر خارج شدم و دنبال او ميگشتم. در نزديكي يكي از سنگرها پيدايش كردم. غرق در راز و نياز و مناجات با پروردگار بود.
با خودم گفتم: « خدايا، اين شيرمرد كه در ظاهر به بچهاي نابالغ ميمونه چطور با تو عشقبازي ميكنه، آبادان كجا و مهران كجا؟ او براي ديدن من اين همه سختي راه رو تحمل كرده و حالا كه بايد رفع خستگي كنه و در خواب ناز باشه سر بر خاك نهاده و تو رو التماس ميكنه! » براي مدتي مات و متحير به رفتارش خيره شده بودم و در درون با خودم ميجنگيدم.
بالاخره فردا صبح به مهران برگشت. پس از مدتي فهميدم او فرمانده دسته اطلاعات و عمليات بوده و با آن همه اصراري كه من كردم مسؤوليت خودش را لو نداده است.
محمد صفا
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون. اگر بپرسي براي چه به جبهه ميروي، ميگويم براي اينكه دين خود را به خدا و شهدا ادا كرده باشم.
از برادرم حسين ميخواهم كه از راه راست منحرف نشود!
فرازي از وصيتنامه
در سال هزار و سيصد و چهل و چهار در روستاي كهنآباد گرمسار به دنيا آمد. تا سوم دبيرستان درس خواند و عازم جبهه شد.
در عملياتهاي محرم و بيتالمقدس شركت كرد. پس از چند مرحله اعزام به صورت بسيجي، به خدمت سربازي رفت. دوره آموزشي را در پادگان باغرود نيشابور گذراند و عازم مناطق باختران و مهران شد.
با اينكه خدمت سربازي را تمام كرده بود، ترك جنگ را جايز ندانست. ذكاوت، همت و اخلاص او باعث شد تا به عنوان سر گروه شناسايي خدمات صادقانهاي انجام دهد.
در نهم تيرماه سال شصت و چهار در منطقه مهران به شهادت رسيد. جنازهاش به زادگاهش انتقال يافت و در گلزار شهداي كهن آباد به خاك سپرده شد.
زندگينامه
نوشته شده توسط قدرت الله قندالی
| لینک ثابت |

