تبليغاتX
.:شهر زیبای کهن آباد:. - فرازهايي از وصيت‌نامه شهيد سيد ابراهيم دهقاني
فرزند سيد حسن   مسئوليت :
متولد 1339 در گرمسار   تاريخ شهادت : 08/07/61
تحصيلات : ديپلم   محل شهادت : كردستان - -
شغل :   نحوه شهادت : اصابت گلوله به پهلو
تاهل : متاهل تعداد فرزند :   عمليات :
يگان : ارتش   محل دفن : گلزار شهداي كهن‌آباد
مدت حضور ماه و روز   بنياد : گرمسار
     



مجموعه خاطرات

نويسنده : حبيب الله دهقاني

اوايل انقلاب، دبيرستان درس مي‌خواند. مدير دبيرستان برايم پيغام فرستاد تا يك سري به مدرسه بزنم. فرداي آن روز پيش مدير رفتم. بعد از حال و احوال گفت: « از وضعيت درسي و رفت و آمد پسرت به مدرسه خبر داري؟ ».
گفتم: « درسش رو که مي‌خونه و هركاري هم كه در خانه داريم انجام مي‌ده، مگه خلافي ازش سر زده؟ ».
گفت: « خواستم شما رو در جريان رفتارش قرار بدم تا مواظبش باشيد! چند وقتيه که از نظر درسي افت كرده و گاهي هم به جاي اينكه مدرسه بي‌ياد مي‌ره دنبال اعلاميه آوردن و پخش آن! ».
گفتم: « تا مدرسه آمدنش به عهده ماست؛ ولي داخل مدرسه مسؤوليتش با شماست! با اين احوال شما تذكر بدين و من هم بهش مي‌گم. »
وقتي به خانه آمد گفتم: « كاري نكن آبروي ما پيش مدير و معلم بره! آخه بچه، تو برو درست رو بخون چكار به اين كارها داري! ».
گفت: « اونا با پخش اعلاميه امام مخالفن، درس نخوندن منو بهانه كردن. ما جوونها وظيفه داريم گوش به فرمان اماممون باشيم و حرفشو به همه برسونيم! به شما قول مي‌دم درسمو بخونم و نمره‌ام بهتر از قبل بشه! ».
پدر شهيد




زمان جنگ، معمول بود در قبرستان چند قبر آماده مي‌كردند چنانچه شهيدي مي‌‌آوردند مردم معطل نشوند.
يك روز، داداشم با يكي از دوستانش به قبرستان روستا مي‌روند تا فاتحه بخوانند. چشمشان به قبر آماده مي‌افتد. به داخل يكي از قبرها مي‌رود دراز مي‌كشد و خطاب به دوستش مي‌گويد: « مثل اينكه براي من كنده‌اند. اندازه قد منه. همين قبر براي من باشه. چه خوبه آدم شهيد بشه! ».
سيده زهرا (خواهر شهيد)




مگر مي‌شود شهدا را فراموش كرد. او هر لحظه توي زندگي ماست. همان اوايل، وقتي در صحرا كار مي‌كردم سايه‌اش را پشت سرم مي‌ديدم. احساس مي‌كردم از پشت سر به من كمك مي‌كند. آيا ديده‌ايد وقتي كسي بچه گنجشكي را از لانه‌اش مي‌گيرد مادرش چه سر و صدايي راه مي‌اندازد و خودش را بالا و پايين مي‌زند. چه طور ممكن است پدر و مادر شهدا فرزندشان را فراموش كنند. چاره‌اي نداريم جز اينكه با ياد شهداي كربلا صبر كنيم.
پدر شهيد




ابراهيم به نگه داري پرنده، به خصوص كبوتر خيلي علاقه داشت؛ اما من ضمن بي‌علاقگي به آن، او را نهي مي‌كردم. چند بار بهش گفتم: « بچه جان، همسايه‌ها اذيت مي‌شن و ما رو نفرين مي‌كنن اونها رو بفروش! » با علاقه‌اي كه داشت اين كار را نكرد. بعد از شهادتش، يك شب همه را بردم در يك منطقه‌ي دور دست رها كردم تا از شرشان راحت شويم. در عالم رويا سيدي بزرگوار و نوراني به من نزديك شد و گفت: « اگه شما رو از خانه و كاشانه‌تان بيرون کنند ناراحت نمي‌شيد؟ چرا اين حيوونهاي زبون بسته و بي‌گناه رو از خانه شان آواره كرده‌ايد؟ ».
گفتم: « آخه حساب همسايه‌ها رو كردم كه از دست ما ناراحت مي‌شن! ».
از خواب بيدار شدم. به ياد آن خواب افتادم و رفتم به سراغ لانه كبوتر. ديدم همه شان به لانه برگشته‌اند. پيش خودم گفتم: « حتماً شهيد راضي به اين كار نبود! ».
پدر شهيد




دوره آموزشي‌اش تمام شد. مرخصي يك روزه آمد. شب را پيش ما بود. چند وقت بود او را نديده بودم. خيلي دلم مي‌خواست شب او را در بغل بگيرم و احساس خودم را به او بفهمانم. از ديگر بچه‌ها و شوهرم خجالت كشيدم. خوابم نمي‌برد. تا صبح چند بار به بالاي سرش رفتم. صبح كه مي‌خواست برود دلم نمي‌آمد خداحافظي كنم. ساكش را بست و او را از زير قرآن رد كرديم و آبي هم پشت سرش ريختيم. مي‌خواستم تا پاي قطار هم با او باشم. با اجازه پدرش با سيد ابراهيم تا راه‌ آهن رفتم. تا آمدن قطار يكي دو ساعتي با هم بوديم. مقداري خوراكي که برده بودم خورديم. مي‌دانستم به كردستان اعزام مي‌شود. سفارش زيادي كردم.
گفت: « مادر، اونجايي كه مي‌خوان ما رو ببرن امنه! ما كه تازه از آموزشي آمديم. ما رو جاي شلوغ و خطرناك نمي‌برن. تازه مگه اونايي كه اونجا هستند مادر ندارن؟ زن و بچه ندارن؟ اگه بخوان به حرف مادراشون باشن بايد پيش اونا بمونن. پس كي مي‌خواد مملكتو نگه داره. هر چي خدا بخواد همون مي‌شه! » صداي قطار، دل هر بدرقه كننده‌اي را مي‌لرزاند. سوار قطار شد. تا لحظه حركت از پشت شيشه قطار به من نگاه مي‌كرد. هر چه قطار دورتر مي‌شد قدرت ايستادن از تنم گرفته مي‌شد. تا اينكه برگشتم به خانه و ديدار بعدي ما به قيامت افتاد.
مادر شهيد




پدر عزيز و خسته تنم، بوسه مرا از راه دور به دستان پينه بسته‌ و پيشاني پرچين و چروكت كه نشان از سختي روزگار است پذيرا باش!
مادرعزيزم، مگر نمي‌داني كه تربت كربلا عزيز و به حرمت خون شهيدان است؟ مگر نمي‌داني كه مهر و تسبيح ما از تربت خاك كربلاست؟ به خاطر اين است كه ما هميشه به ياد شهادت باشيم! هدف ما حفظ انقلاب ناب محمدي صلي‌الله‌عليه ‌وآله حمايت از جان و مال مردم است و ننگ هميشگي بر چهره جنايتكاران است. من راه خودم را كه مبارزه با فساد و پستي است ادامه دادم. حال تقدير اين است كه بميرم. پس خودتان را به هيچ وجه ناراحت نكنيد!
فرازهايي از وصيت نامه




در تابستان سال هزار و سيصد و سي و نه در خانواده‌اي كشاورز و مذهبي به دنيا آمد. به دليل علاقه‌ي خانواده به زنده نگه داشتن نام امامان و پيامبران، اسمش را ابراهيم گذاشتند. با شروع سن هفت سالگي به مدرسه رفت و تا ديپلم به تحصيلش ادامه داد. در اين دوران با شروع انقلاب اسلامي و حركت مردم حزب‌الله در راهپيماييها و تظاهرات شركت مي‌کرد. اعلاميه و نوار سخنراني حضرت امام خميني رحمت‌الله‌عليه را از تهران به محل مي‌آورد و توزيع مي‌كرد.
قبل رسيدن موعد قانوني خدمت سربازي، دفترچه‌ي اعزام گرفت و پس از آموزش در پادگان دوآب مازندران، به كردستان اعزام شد. در درگيري با ضد انقلاب و در روز هشتم مهرماه سال هزار و سيصد و شصت و يك به شهادت رسيد. بعد از مراسم تشييع، در شهر گرمسار به زادگاهش كهن‌آباد انتقال و به خاك سپرده شد.
زندگي‌نامه

نوشته شده توسط قدرت الله قندالی   | لینک ثابت |