تبليغاتX
.:شهر زیبای کهن آباد:. - درباره شهید والا مقام یوسف عامری ( از همکلاسی های عزیز من ...)

 

کي باورش مي شد؟ اين همون يوسف خجالتيه!

درباره شهید والا مقام یوسف عامری

نوشته جناب آقای سلمان عربعامری فرزند جناب آقای حاج یارمحمد عربعامری

زنگ درخونه رو مي زدن ولي هرچي مي گفتي کيه جوابي نمي شنيدي. در رو که وا مي کردي يه چيزي مثل فشنگ وارد حياط مي شد و بر مي گشت بيرون. بعد از چند لحظه که مات و مبهوت بودي تازه متوجه مي شدي يوسف بوده که اومده توپش رو که موقع فوتبال افتاده تو حياط، برداره. همون يوسفي که نمي تونست حتي با باباش هم دو کلمه درست و حسابي صحبت کنه.
گر چه پشت لبش تازه سبز شده بود اما کاري که کرد نشون داد که دلش خيلي وقته که سبزه. يوسف يه دايي داشت.
دايي هر چند وقتي به فاميلها سر مي زد. آخه نماينده مجلس بود و بيشتر اوقات دنبال کار مردم. يوسف دايي رو خيلي دوست داشت ولي تا حالا حتي جرات نکرده بود يک کلمه باهاش حرف بزنه.
اونروز هم دايي اومده بود به فاميلها سر کشي کنه. يوسف که خودش رو از قبل آماده کرده بود، با يه کاغذ تو دستش تو کوچه به ديوار خونه تکيه داده بود. مثل هميشه سرش پايين بود و کف کوچه رو کنکاش مي کرد.
دايي رسيد به خونه يوسف. يوسف هيجان زده بود. به سختي آب دهانش رو قورت داد. عرق کرده بود. آروم به دايي گفت دايي سلام. دايي با تعجب از پيشدستي يوسف تو سلام، جواب سلامش رو داد. گفت : چيه چرا تو کوچه ايستادي؟ يوسف مطمئن بود. تصميمش رو گرفته بود. آهسته به دايي گفت دايي يه کاري باهاتون دارم.
دايي به رسم شوخي محکم به پشت يوسف زد و گفت بفرما در خدمتيم. ... دايي ، مي خوام برم جبهه. گفتن بايد بابام اين رضايتنامه رو امضا کنه. ولي هر چي مي گم، مي گه " نه ؛ تو بچه اي ". شما بهش بگين من قول مي دم مواظب باشم. بزاره برم.
نمي دونم دايي برق تو چشماي يوسف رو ديده بود يا نه. با مهربوني به يوسف گفت دايي جون باشه من با بابات صحبت مي کنم. مي گم که اين مرد مي خواد مرد شدنش رو نشون بده. يوسف خوشحال شد. اگه از دايي خجالت نمي کشيد همونجا مي پريد تو بغل دايي. به سختي خودش رو کنترل کرد. دايي وارد خونه شد. بعد از نيم ساعت در خونه باز شد. دايي داشت بند کفشهاش رو مي بست. پاش رو که بيرون گذاشت يوسف پريد جلو . چي شد!! چي شد!! دايي؟!!
دايي اما به آرامي گفت : انشاء الله با اولين اعزام تو هم مي شي يه بسيجي.
دايي نمي دونست که يوسف با اولين اعزام قراره يه پرنده بشه . قراره يه بهشتي بشه.
دو سه روز بعد ثبت نام شروع شد. هفته بعد بود که يوسف خجالتي ما درب تک تک خونه ها رو زد. از همه خداحافظي کرد. از کسايي که تا حالا حتي سلام بلند از اون نشنيده بودند. يکي يکي.
فرداي اونروز اعزام شد.
يک ماه نشد که خبر رسيد يوسف بر اثر اصابت تير مستقيم شهيد شده و جنازه اش هم تو جبهه مقدم مونده. يعقوب برادر يوسف به منطقه رفت و مدت ها به دنبال جنازه يوسف گشت ولي پيداش نکرد. انگار آب شده بود رفته بود تو زمين.
تا اينکه بعد از سه چهار ماه خبر رسيد جنازه يوسف پيدا شده. يوسف عاشق امام رضا (ع) بود ولي به خاطر وضع زندگي و ... تا روز شهادتش که 16 سالش شده بود هنوز نتونسته بود بره زيارت.
اما، اما عاشقي رسم عجيبي داره. بچه هاي مشهد جنازه يوسف رو اشتباها به جاي يکي از شهدا منتقل کرده بودن مشهد و دور ضريح آقا امام رضا طواف داده بودن. بعد که خانواده مشهدي تحويلش گرفتن ديدن که اين شهيد اونها نيست. با پيگيري هاي يعقوب، يوسف به شهر خودش برگشت. و ...
و الان سالهاست که يوسف، مرد کوچک روستاي ما مردانه در ورودي روستا و در گلزار شهدا زنده و بيدار منتظر کسيه که مياد و يوسف دوباره مرد شدنش رو در رکاب اون ثابت مي کنه.

نام شهيد : يوسف عامري
محل تولد : روستاي کهن آباد بخش آرادان شهرستان گرمسار
محل شهادت : جزيره مجنون
محل دفن : روستاي کهن آباد بخش آرادان شهرستان گرمسار
سن : 16 سال

                                                    منبع : سایت پرسمان

نوشته شده توسط قدرت الله قندالی   | لینک ثابت |